ناکامی رأس نظام جهانی در حل مسأله فلسطین به نفع صهیونیسم

امروز در بحبوحۀ ریاست جمهوری نئوفاشیستی دانلد ترامپ، رأس نظام جهانی سرمایه(امپریالیسم سه سره) در صدد است که با اشتعال جنگ های مرئی و نامرئی جدید پُر از آشوب در سراسر جهان(بویژه در شبه جزیره کره، مکزیک، فلسطین و بالاخره ایران) بشریت را در مسیر جنگ هسته ای و لاجرم در ورطۀ بربریت قرار دهد. به نظر نگارنده مسأله فلسطین( که در قلب سوق الجیشی ترین و ژئوپولیتیکی ترین منطقۀ جهان قرار گرفته) نقش تعیین کننده ای در این جهان پُر از آشوب ایفاء خواهد کرد. لذا بخاطر این نقش تعیین کننده در شمارۀ “رنجبر” بعد از بررسی پروژۀ جهانی آمریکا و سیاست رژیم نئوفاشیستی دانلد ترامپ در خاورمیانه تمرکز بحث را روی چرایی و چگونگی عملکرد صهیونیسم در تاریخ معاصر گذاشته و علل ناکامی رأس نظام در حل مسئلۀ فلسطین به نفع صهیونیسم و رژیم اسرائیل را مورد بررسی قرار میدهیم.
شایان ذکر است که بخش های قابل توجهی از این نوشتار در سال های اخیر در نشریات مارکسیستی منجمله در “رنجبر” (شماره ۱۰۷) انتشار یافته است. ولی نگارنده پیشنهاد داد که دوباره این نوشته (البته با صلاحدید هیئت تحریریه “رنجبر” ) در ارتباط با اوضاع پُر از تلاطم و آشوب در خاورمیانه در بحبوحۀ ریاست جمهوری نئوفاشیستی رژیم دانلد ترامپ در “رنجبر ” های شماره ۱۴۶ و ۱۴۷ به طبع برسد.
پروژۀ جهانی آمریکا در خاورمیانه
پروژه جهانی آمریکا(ایجاد و تأمین “نظم نوین” در سطح جهان از طریق سلطه نظامی بر سراسر کره خاکی) که به درجات متغیر و گوناگون از طرف “شرکا” و متحدین رأس نظام حمایت می شود، توسط تحلیلگران منجمله مارکسیست ها بویژه در دوره بعد از پایان “جنگ سرد” مورد بررسی قرار گرفته است. این بررسی ها نشان میدهند که در پیشبرد این برنامه جهانی، معماران آن بویژه جناح با نفوذ نومحافظه کاران در ارکان دولت آمریکا، خاورمیانه بزرگ و یا جدید را به عنوان استراتژیک ترین منطقه ژئوپولیتیکی در جهان انتخاب کرده اند. چون خاورمیانه بزرگ کنونی که شامل کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز نیز میشود همراه با پاکستان و افغانستان از یکسو و مصر و لیبی از سوی دیگر در چهار راه “جهان قدیم” (آفریقا، آسیا و اروپا)، قرار دارد. در نتیجه برای آمریکا آسان تر خواهد بود که بعد از اعمال هژمونی کامل نفتی خود بر آن منطقه از آن بعنوان “سکوی پرش” و پایگاه عظیم نفتی – نظامی علیه “شرکا” و رقبای نوظهور(در حال عروج) خود بویژه چین، استفاده کند.
طراحان پروژه جهانی آمریکا به تعدادی از کشورهای خاورمیانه کنونی که به نام کشورهای “جلو جبهه” معروف شده اند، مقام ویژه ای در محاسبات نظامی و مالی قائل هستند. نبود یک”بدیل متحد” ضد نظام چه در سطح ملی – کشوری و چه در سطح منطقه به آمریکا بعنوان سرکرده”امپراطوری آشوب” نظام سرمایه داری در دوره بعد از “جنگ سرد” فرصت داده که با اشاعه و گسترش جنگ های مرئی و نامرئی تعدادی از این کشورهای “جلو جبهه” را با بحران های گوناگون بویژه پروسه فلاکت بار بالکانیزاسیون(تجزیه کشورها به مدل یوگسلاوی سابق در منطقه بالکان) روبرو سازد. تا حالا از کشورهای جلو جبهه (افغانستان، عراق، لیبی و به درجاتی پاکستان، یمن و سومالی)عملاً بالکانیزه گشته اند و یا در حال بالکانیزه شدن هستند. ولی دولتمردان آمریکا حداقل در حال حاضر و به احتمال قوی در آینده در امر پیشبرد سیاست جهانی خود در دو کشور جلو جبهه(سوریه و فلسطین) که از نظر ژئوپولیتیکی و سوق الجیشی در قلب خاورمیانه بزرگ و جدید قرار دارند، با ناکامی روبرو گشته اند. نگارنده در ماه های اخیر در همین نشریه طی یک نوشتار علل اصلی ناکامی آمریکا در سوریه را مورد بررسی قرار داده است. در این نوشتار بعد از بررسی مؤلفه های ایدئولوژیکی صهیونیسم بعنوان یک بنیادگرائی دینی به سان دیگر بنیادگرائی های دینی و مذهبی، به علل ناکامی رأس نظام در حل مسئله فلسطین به نفع صهیونیسم و دولت برآمده از آن در اسرائیل پرداخته می شود.
صهیونیسم چیست و چه می گوید؟
صهیونیسم بعنوان یک انگاشت و جنبش سیاسی و دولت برآمده از آن در اسرائیل، اساساً یک پروژه استعماری است و تلاقی بین اسرائیل و فلسطینی ها مبارزه بین استعمارگران و مردم استعمار شده کشور فلسطین است. بر اساس این امر و برخلاف ادعاهای بخشی از متفکرین پسا- مدرنیست و بنیادگرایان دینی و مذهبی، صهیونیسم یک جنبش تئولوژیکی و فلسفی نبوده و بلکه بعنوان یک بنیادگرائی دینی یکی از پی آمدهای فاز معین تاریخ تکامل سرمایه داری در اروپای “عهد زیبا”(دوره “صلح مسلح” ۱۹۱۷ – ۱۸۸۴) می باشد. به عبارت دیگر صهیونیسم نیز مثل دیگر جنبش های بنیادگرائی دینی- مذهبی از لابلای متون کاسیک دینی و مذهبی یهودیت و یا از درون جوامع یهودی نشین بیرون نیامده و بلکه از تبعات حرکت سرمایه در سطح جهانی(گلوبالیزاسیون) است. این امر در مورد دیگر جنبش های ارتجاعی بنیادگرای دینی- مذهبی(هندوتوا در هندو ایسم، ایونجلیکا در مسیحیت، لامائیسم در بودائیسم، سلفیسم تکفیری، دیوبندی، اخوانی و لائی در اسلام) نیز صدق می کند.
صهیونیسم به هیچ وجه یک انگاشت و یا جنبش دینی-مذهبی نبوده بلکه و پیوسته یک جنبش صرفاً سیاسی با هدف تسخیر قدرت بوده است. کلیه رهبران معنوی صهیونیسم و دولتمردان اسرائیل(از تئودور هرتسل در ربع آخر قرن نوزدهم گرفته تا نتن یاهو در حال حاضر) علیرغم ادعاهایشان هیچ کتاب و یا مقاله ای در باره تئولوژی، فلسفه دینی یهودیت و مسائل مربوط به جامعه شناسی مذهبی ننوشته اند. آنها در این صد و پنجاه سال گذشته عموماً در باره مسائل سیاسی ، شیوه های مختلف تسخیر قدرت و گسترش و بسط کشور و دولت اسرائیل در خاورمیانه قلم فرسائی کرده و بر خلاف علمای دینی محافظه کار و لیبرال یهودی (ولی غیر بنیادگرا و حتی ضد بنیادگرا) هیچ اثری از خود در زمینه های فرهنگی، فلسفی و علم کلام در یهودیت، به جا نگذاشته اند. این امر در مورد رهبران، فعالین و دولتمردان دیگر ادیان و مذاهب از ولائی ها در ایران گرفته تا اخوانی ها در مصر و ترکیه، تکفیری های وهابی در عربستان سعودی، طالبان ها در افغانستان و پاکستان و داعش نیز صدق می کند.
صهیونیسم دقیقاً بخاطر ماهیت استعمارگرانه اش ضرورتاً متحد با (وابسته به) پدیده امپریالیسم است، تا سال ۱۹۶۷ و جنگ شش روزه اعراب – اسرائیل، دولتمردان اسرائیل و رهبریت جنبش جهانی صهیونیسم عمدتاً وابسته به کشورهای امپریالیستی فرانسه و انگلستان و … بودند. ولی بعد از ناکامی انگلستان و فرانسه در جنگ کانال سوئز در ۱۹۵۶ و عروج پدیده ناصریسم در مصر و دیگر کشورهای عربی، آمریکا با استفاده از تضعیف کشورهای فرانسه و انگلستان پروسه رشد موقعیت هژمونیکی خود را در خاورمیانه تشدید بخشیده و بتدریج وابستگی اسرائیل به امپریالیسم آمریکا را افزایش داد. بعد از وقوع جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل در سال ۱۹۶۷ و شکست نکبت بار مصر، اردن و سوریه در آن جنگ، وابستگی اسرائیل به رأس نظام، حتمیت پیداکرد. در عرض نزدیک به پنجاه سال گذشته دولت اسرائیل بعنوان یک “متحد” و “شریک” آمریکا در خاورمیانه به نفع “انحصارات پنجگانه” حاکم بر وال استریت و اولیگارشی دو حزبی آمریکا عمل کرده و به پروسه استعمارگری مختص صهیونیسم علیه مردم فلسطین شدت بخشیده است. چرا و چگونه؟ در اینجا به ویژگی های استعمارگرایی ایدئولوژی صهیونیسم اشاره میکنیم.
ویژگی های استعمارگری مختص صهیونیسم
شکل و شمایل استعمارگری اسرائیل با ویژگی های انواع و اقسام استعمارگری در تاریخ پانصد سال سرمایه داری تفاوت های کمی و کیفی دارند که شناخت ما ار آن ها نقش قابل ملاحظه نه فقط از درک ما از مسأله تاریخی فلسطین بلکه در طرح و پیاده ساختن راه حل آن ایفاء می کنند.
در دوران استعمار کهن که تا دهۀ دوم قرن بیستم طول کشید، استعمارگری و مستعمره سازی عمدتاً دو نوع بودند. نوع اول استعمار بر اساس تسخیر فیزیکی مستعمرات و سپس الحاق و ضمیمه آنها به بدنه ارضی امپراطوری ها بود. معروفترین این نوع امپراطوری های استعمارگر عبارت بودند از : امپراطوری های عثمانی، روسیه تزاری، آلمان قیصری و اطریش – هنگری که با پایان جنگ جهانی اول در ۱۹۱۸، به آخر عمر خود رسیدند. نوع دوم استعمار براساس تسخیر فیزیکی و سپس سکونت دادن مستعمره چیان در آن مستعمرات بود. معروفترین این نوع استعمارگری عبارت بودند از: استعمار قاره آمریکا و سرزمین های استرالیا، زلاند جدید در قاره اقیانوسیه توسط عمدتاً امپراطوری های بریتانیا و هلند و سکونت دادن مستعمره چیان بهمراه انهدام فیزیکی بومیان این سرزمین ها با اعمال قتل عام های مداوم و ارتکاب به نسل کُشی. نمونه های دیگر این نوع استعمارگری تسخیر الجزایر توسط امپراطوری فرانسه در دهۀ سوم قرن نوزدهم و تسخیر کشور آفریقای جنوبی در اواخر قرن نوزدهم توسط امپراطوری انگلستان بودند. ولی استعمارگران در این کشورها نتوانستند به هدف خود (مستعمره سازی سکونت گاهی) نایل آیند. جنبش رهائی بخش ملی در الجزایر در دهه های ۵۰ و ۶۰ قرن بیستم و جنبش ضد آپارتاید درآفریقای جنوبی در دهه های ۷۰ و ۸۰ همان قرن، استعمارگران امپریالیستی فرانسه و انگلستان را در این دو کشور با ناکامی روبرو ساخت.
در هر نوع از استعمارگری، هدف اصلی اقتصادی استعمارگران عمدتاً تاراج منابع طبیعی و زمینی و استثمار نیروهای انسانی در این مستعمرات بوده و در فاز فعلی جهانی گرائی سرمایه نیز از طریق اعمال سیاست های نواستعماری “بازار آزاد” نئولیبرالی و استقرار حاکمیت های بومی کمپرادور آن هدف را به پیش می برند. اما نوع استعمارگرائی و مستعمره سازی صهیونیسم و هدف آن در سرزمین فلسطین با شکل و شمایل دو نوع استعمارگرائی کهن بطور کیفی و کمی تفاوت دارند.
هدف استعمارگرائی صهیونیسم(بر خلاف استعمار سازی الحاقی روسیه تزاری در آسیای مرکزی و استعمار سازی سکونت زائی فرانسه در الجزایر و یا انگلستان در آفریقای جنوبی) در سرزمین فلسطین صرفاًاستثمار جمعیت بومی و یا تاراج منابع طبیعی آن نبوده بلکه هدف ایزوله سازی، اخراج و حتی در صورت امکان انهدام فیزیکی بومیان فلسطینی بوده و هنوز هم هست. در این استعمارگرائی نیروهای رهائیبخش بومی با مشکلی روبرو هستند که همتاهای آنها در استعمارگرائی الحاقی و یا سکونت زا با آن روبرو نبودند. در آن دو نوع استعمارگرائی تعداد استعمارچیان به مراتب درصد کمتری از کل جمعیت بومی آن مستعمرات را تشکیل می دادند. در صورتی که در سرزمین فلسطین (اسرائیل، ساحل غربی رودخانه اردن منجمله اورشلیم و نوار غزه ) در صد جمعیت اسکان یافته(اسرائیلی های یهودی) متجاوز از ۶۰ درصد کل جمعیت ۱۰ میلیون نفری آن سرزمین را تشکیل می دهد و اگر اوضاع بر این منوال به پیش رود این درصد افزایش خواهد یافت. با اینکه درصد تولد بین فلسطینی ها به مراتب بیشتر از درصد تولد بین اسرائیلی ها است ولی دولت اسرائیل با آوردن یهودیان از اکناف جهان به داخل اسرائیل و اسکان آنان در سکونت گاه های تازه ساخت در کرانه غربی(البته بعد از اخراج بومیان فلسطینی از خانه های خود) توازُن در صد جمعیت را به نفع اسرائیلی ها و به ضرر بومیان تمام می کند. مضافاً با در نظر گرفتن این امر که صهیونیسم متحد و شریک اصلی و با اعتبار رأس نظام (آمریکا) در خاورمیانه است در نتیجه کسب آرمان های به حق مردم فلسطین (کسب استقلال و استقرار حاکمیت ملی از طریق صهیونیزم زدائی=استعمارزدگی) به مراتب برای مبارزین فلسطینی مشکل تر است.
راه حل عادلانه و سیاسی مسئله فلسطین و پایان تلاقی خونین و جانگداز بین مردم فلسطین و دولت اسرائیل – که قدیمی ترین و طولانی ترین تلاقی در تاریخ معاصر جهان بوده و پیشینه اش به سال های بلافاصله بعد از پایان جنگ جهانی اول می رسد، تحقیقاً و بطور یقین نمی تواند بدون پروژه صهیونیسم زدائی ، کسب گردد. به عبارت دیگر مردم بومی فلسطین(اعراب فلسطینی) از هر نظر منجمله زبان، فرهنگ، زمین و تاریخ مشترک یک واحد ملی(ملت) محسوب می شوند. در صورتی که مردم اسرائیل برخلاف ادعاهای صهیونیست ها متعلق به یک ملیت و ملت نبوده و به ملیت های متفاوت (روسی، لهستانی، هلندی، آمریکائی، ایرانی، مصری، مراکشی، اتیوپیائی، مکزیکی و …) تعلق دارند. این ترکیب بندی در شکل و شمایل دموگرافیکی اسرائیل از پیامدهای عملکردی بنیادگرائی دینی (صهیونیسم) می باشد که اکنون نزدیک به ۶۵ سال است که در اسرائیل و دیگر مناطق اشغال شده فلسطین با حمایت همه جانبه رأس نظام حاکمیت خود را اعمال می کند. توضیح اینکه اصول صهیونیسم نیز مثل دیگر بنیادگرائی های دینی – مذهبی( بنیادگرائی سلفیستی و ولائی اسلامی، بنیادگرائی ایونجلیکای مسیحی ، بنیادگرائی هندوتوا در هندوایسم، بنیادگرائی لامایستی در بودائیسم ) برآن است که کلیه یهودیان جهان متعلق به یک “ملت”(امت یهودی) است. در صورتی که جامعه شناسی ترکیب جمعیت (دموگرافی) برخلاف ادعاهای این بنیادگرایان به ما می آموزد که پیروان این ادیان به ملت ها، اقوام و ایلات متنوع و مختلف تعلق داشته و هیچکدام یک ملت و امت واحد را تشکیل نمی دهند که صاحب یک “ملت – دولت واحد نیز باشند.
بدون تردید عملکرد ایدئولوژی صهیونیسم و بویژه اعمال اصل امت گرایی آن در اسرائیل و مناطق دیگر سرزمین فلسطین نه تنها مردم فلسطین را از حق تعیین سرنوشت ملی محروم ساخته بلکه مسئله فلسطین را بیش از هر زمان در تاریخ ۷۰ ساله موجودیت اش به یک کانون گرهی پیچیده در استراتژیک ترین منطقه جهان کنونی، تبدیل ساخته است.
ادامه دارد

Comments are closed.

آثار کلاسیک مارکسیستی

آمار سایت

کانال چشم انداز مصاحبه با کاک ابراهیم و محسن رضوانی

تقویم

نوامبر 2017
د س چ پ ج ش ی
« اکتبر    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
27282930  

مراسم خاکسپاری زندە یاد رفیق بهرام مهین

>