تبارشناسی و کالبد شکافی ایدئولوژی نو محافظه کاران-2

تبارشناسی و کالبد شکافی ایدئولوژی نو محافظه کاران
(بخش دوم)
اشغال نظامی عراق عمل‌کرد و سیاست های امپریالیستی ویژه ی نومحافظه کاران را به عیان در مقابل افکار عمومی جهانی بر ملا ساخت. بدون شناخت دقیق از ایدئولوژی آنان نمی توان به‌طور جامع از اوضاع کنونی و آینده ی جهان و به‌ویژه خاورمیانه یک سیمای مناسب و متعالی در انظار عمومی ترسیم کرد.
اکثر نومحافظه کاران حاکم هیچ سنخیتی از نظر وابسته‌گی به محافظه کاران و لیبرال های سنتی و قدیمی ندارند. به قول فرانسیس فوکویاما (که در اوایل دهه‌ی ١٩٩٠ با نوشتن کتاب ” پایان تاریخ” معروف شد و امروز علیرغم اختلافات شدید با اکثر نومحافظه کاران درون رژیم بوش در زمینه های سبک کاری و تاکتیک ها، یکی از پدران معنوی نومحافظه گرایی محسوب می شود): “نومحافظه کاران به هیچ وجه از وضع موجود دفاع نمی کنند. به عبارت دیگر آنها هر نوع هیرارشی، سنت و طبیعت انسانی را رد می کنند( وال استریت جورنال” ٢٤ دسامبر ٢٠٠٣). بر خلاف محافظه کاران(واقع گرایان) و لیبرال های سنتی(” انترناسيونالیست ها”) نومحافظه کاران شدیداًنسبت به الگو و مدل ” دموکراسی” آمریکا تعصب خوش بینانه داشته و خواهان صدور آن حتی از طریق ارعاب و جنگ به اکناف جهان هستند. آنها برآن هستند که آمریکا یک قدرت نظامی سیاسی ” بلامنازع ” و ” استثنایی” در جهان است و باید از طریق ” حق طبیعی” که ” پایان تاریخ” و ظهور ” آخرین انسان ” (” انسان گلوبال”) به او اعطاء کرده ، نهایت استفاده را برای ” رستگاری” بشراز طریق صدور دموکراسی و ” تغییر ژریم” و استقرار ملت – دولت های جدید (“Nation Building”) بنماید. در حیطه‌ی امور داخلی، نومحافظه کاران براساس آزمون های تئوری ” تبلیغات ناخوشایند مهندسی اجتماعی”، با تمام جنبه های ” دولت رفاه” و نقش دولت در اقتصاد بازار سرمایه داری که توسط دولت های متعلق به احزاب دموکرات و جمهوری‌خواه ( روزولت و ترومن در دهه‌ی ١٩٤٠ گرفته تا جانسون ، نیکسون و …) تا اندازه ای اجرا می شد ، مخالف کرده و در عوض خواستار برقراری سیاست های ” خصوصی سازی” افزایش استخدام “سربازان پیمانی” و لغو مقررات عمومی” هستند.


بررسی نوشته های نومحافظه کاران چون اروین کریستول و نورمن پودرتس ( سردبیران مجله ” کانتری”) و چند تن دیگرازآنان، نشان می‌دهد که نومحافظه کاران درصدد هستند که تمامی آزادیهای نسبی اجتماعی و سیاسی و امتیازات حقوقی و اقتصادی را که مردم آمریکا و اروپا در شصت سال گذشته از طریق مبارزه کسب کرده اند، از آنها به تدریج گرفته و با صدور دموکراسی و ایجاد ” امپراتوری آشوب ” یک نوع ” بربریت قانونی” و کنترل شده ی دوران امپراتوری رُم را در جهان مستقرسازند. به نظرالن بلوم از آموزگان معروف نومحافظه کاران،” نسبيت فرهنگی” دشمن ” تمدن غرب” است و هر نوع حمایت از آن درعمل، رد جهانشمول بودن ارزشهای دموکراسی مدل آمریکاست”. ( الن بلوم ” کنترل مغز آمریکایی،” شیکاگو ١٩٦٨).
نویسنده‌گان و پژوهش‌گران بنیادهای تحقیقی چون”آمریکن اينترپرايز، بنیاد هادسن و کمپانی هریتاژ” که دائماً در حال پژوهش و تفحص درباره‌ی مسائل مربوط به نظامی‌گری های پنتاگون هستند، ایدئولوگ های وزرای کابینه جورش بوش می‌باشند. به‌طور نمونه الیوت ابرامس یکی از اعضای شورای امنیت ملی آمریکا در دوره اول ریاست جمهوری جورج بوش (٢٠٠٠-٢٠٠٤) و مسئوول امورخاورمیانه و داگلاس فیث یکی ازمعاوین دانلد رامسفلد وزیر دفاع سابق آمریکا، طراحان اصلی سیاست های دولت اسراییل در نوارغزه و کرانه‌ی غربی فلسطین در سالهای ٢٠٠١-٢٠٠٦ بوده و در شک‌گیری و توسعه‌ی ائتلاف مسیحی های راست گرا وصهیونیست های آمریکا نقش مهمی داشتند.
بعضی از رسانه های جمعی و یا گروهی که مرتباً تئوریها و سیاست های نومحافظه کاران را تبلیغ کرده و ترویج می‌دهند، عبارتند از: مجله‌ی ماهانه‌ی ” نشنال ریویو”، مجله‌ی هفته‌گی ” نیوریپابلیک” مجله‌ی هفته‌گی ” ویکلی استاندارد”، شکبه ی ” فاکس نیوز” و بخشی از ستونهای مطبوعات معمولی چون “وال استریت ژورنال”.
بررسی آثار نومحافظه کاران در این رسانه ها نشان می‌دهد که اکثر آنان معتقد به ” برتری ابدی” قدرت نظامی آمریکا بوده و آن را عامل ” خیرخواهانه” و ” رستگارانه” در فعل و انفعالات جهان معاصر می‌دانند. به نظر آنان چون قدرت نظامی آمریکا ” بی بدیل”، ” بی نظیر” و “مطلقاً استثنایی” است، پس آمریکا ” حق طبیعی” دارد که هر کشور را که “شرور”، ” گردن‌کش” و…. است از طریق حمله و اشغال نظامی و با اعمال یک ” سرکرده‌گی رستگارانه” از دست ” ترویست ها” تندروها و ” جهادیست ها” نجات دهد. این روی‌کرد گسترش خواه و اشغال جویانه با هدف گسترش ” دموکراسی” ( که در واقع اعمال قوانین حاکم بر ” بازار آزاد ” نیولیبرالیستی در فازفعلی جهانی شدن سرمایه است) بیشتر از پیش حاصل نویسنده‌گان نسل جوان نومحافظه کاران مانند ویلیام کریستول ( فرزند ایرونیگ کریستول) و رابرت کیگان است.
این دو نویسنده در نیمه‌ی دوم دهه‌ی ١٩٩٠ در نشریه‌ی ” ویکلی استاندار” با انتشار مقالاتی خواستار اتخاذ یک سیاست خارجی جدید شدند.آنها برای نخستین بار در سال ١٩٩٦ با انتشار مقاله ای در فصلنامه‌ی معروف Foreign Affairs نگرش نومحافظه کارانه خود را در گستره‌ی سیاست خارجی مطرح ساختند. این نگرش که تحت نام نئوریگانیسم معروف شد و بعدها به طور مبسوط به صورت کتاب منتشر گردید، اعلام کرد که یک “سرکرده‌گی خیر خواهانه‌ی جهانی” تحت رهبری ممالک متحده‌ی آمریکا به‌وجود آمده که در آن سیاست های ” پیش‌گیرانه ” و ” یک جانبه گری” نظامی باید جانشین سیاست های نظامی ” بازدارنده هسته ای ” (Nuclear Deterrence) و ” چند جانبه گری” Multilateralism)) دولت گردند. بعد از پیروزی جورج بوش در انتخابات ریاست جمهوری سال ٢٠٠٠ و استقرارسیطره‌ی خط نومحافظه گرایی درحاکمیت ، نومحافظه کاران سنن و سیاست های خط ” انترناسیونالیست های لیبرال” از جمله سیاست های باز دارنده‌گی هسته ای” و “چند جانبه گرایی” و همکاری نزدیک با سازمان ملل را که به مثابه عناصری قدرتمند در سیاست خارجی آمریکا در سالهای حتی بعد از پایان دوره‌ی “جنگ سرد” به قوت خود باقی مانده بودند، به کلی از برنامه‌ی دولت آمریکا حذف کردند.
درعمل، این استراتژی جهان را به‌سوی بی ثباتی، رشد بیشر نظامی‌گری و گسترش آشوب بُرد. یکی از پی آمدهای خطرناک این استراتژی، تضعیف سیستماتیک و حتی محو دولت–‌ملت (Nation-States) ها نه تنها در مناطقی مثل خاورمیانه و آفریقای مرکزی و شرقی، بلکه تدريجا درکشورهای نسبتاً مرفه و دموکراتیک دراروپا گردید. در حال حاضر ما شاهد مرگ تدریجی مولفه های جامعه مدنی در کشورهایی مثل سومالی ، عراق ، بخشی از سودان ، افغانستان و … از یک سو و اضمحلال بنیاد ها و نهادهای رفاهی و دست آوردهای قابل ملاحظه‌ی مردم اروپا در حیطه های آموزش و پرورش ، بهداشت و درمان و مسکن همگانی پس از جنگ جهانی دوم از سوی دیگر، هستیم.
یکی دیگر از عواقب خطرناک استراتژی نومحافظه کاران تضعیف و انحلال احتمالی سازمان ملل متحد است. رسانه های جمعی اين‌گروه که خود به یک شبکه‌ی فراملی ” نظامی- رسانه ای” در درون حاکمیت کلان سرمایه داری آمریکا تبدیل گشته اند ، تلاش می کنند که در اذهان عمومی ارزش و اعتبار سازمان ملل را به‌کلی نابود سازند. با در نظر گرفتن این امر که سازمان ملل به دلیل وابسته‌گی تمام عیار آن به ” شورای امنیت” و حق وتوی اعضای پنج‌گانه‌ی دائمی آن، هرگز قادر نبوده است فراتر از اقدامات ناچیز و بی اهمیت و حاشیه ای در شصت سال عمر خود، برای مردم جهان و به‌ویژه مردم کشورهای جهان سوم، فایده مند باشد، مع الوصف نومحافظه کاران ، این سازمان جهانی را سد راه سیاست های ” پیشگیرانه” و “یک جانبه”‌ی خود به‌ویژه درامور نظامی‌گری می‌دانند. پژوره ی نو محافظه کاران در مورد این سازمان سرنوشت و آینده‌ی تمامی سازمانهای بین المللی دیگر را نیز که در بست در اختیار و نظارت کامل دولت آمریکا نیستند، در برمی‌گیرد. سازمانهای بین المللی مثل اوپک ، کنفرانس کشورهای اسلامی ، سازمان اتحاد آفریقا ، سازمان اتحاد کشورهای آمریکا، سازمان کشورهای آسیای جنوب شرقی، جامعه‌ی اعراب و ………که گاهی طبق منویات نومحافظه کاران عمل نمی کنند و در بست مطیع کاخ سفید و ” قیصر آمریکا” نیستند، یا باید مضمحل گردند و یا مثل نهادهای بین المللی نظيرصندوق بین المللی پول ، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی ، ناتو و نفتا دوباره اخته گشته و تحت قیمومیت بلامنازع آمریکا قرار گیرند.
در یک کلام نومحافظه کاران براساس آموزه ها و رهنمودهای آموزگاران خود می خواهند نظام جدید شان را در یک امپراتوری پُرازهرج و مرج و آشوب، بنا سازند. آیا آنها ویا سیاست های‌شان در گستره‌ی حاکمیت آمریکا در سالهای آینده نیز ادامه خواهند داشت؟ در حال حاضر هم در آمریکا و هم درخارج ازآن، افراد و گروههای متعددی معتقدند که بعد از پایان دوره‌ی ریاست جمهوری جورج بوش در آخرسال ٢٠٠٨ ، رئیس جمهور جدید و کابینه اش با طرح سیاست های جدید و پیاده ساختن آنها عواقب و تبعات فلاک بار فجایع جنگ عراق و طوفان کاترینا را جبران ساخته و ” آب رفته به‌جوی” را برخواهند گرداند. اما بسياری ازافراد سرشناس که در نتیجه‌ی پژوهش و شرکت در مبارزات ضد جنگ از اعتبار سیاسی قابل توجهی برخوردارهستند، معتقدند که آموزه ها و ترفندهای نومحافظه گرایی به‌قدری دراعماق زیرساخت های نظامی ، سیاسی و اقتصادی و نهادهای دولتی و خصوصی نفوذ کرده و با آن ها درهم تنیده شده که با یک انتخابات و تغییر رئیس جمهور امکان ندارد که جهان فعلی را از هرج و مرج و آشوبی که نو محافظه کاران به‌وجود آورده اند، به آسانی نجات داد. لُپ مطلب این افراد سرشناس از نوام چامسکی و گارسیا مارکز گرفته تا گونترگراس، اریک هابسبام ، سمیر امین و …) این‌است که باید در پی یک راه‌بُرد و راه‌کار اساسی و رهایی بخش بود. در این‌جا این سوآل مطرح می‌شود که مردم جهان چه‌گونه باید و یا می‌توانند در مقابل قدرقدرتی ، یکه تازی و سیطره جویی های آمریکای نومحافظه کاران مقاومت کرده و با انتخاب یک راه حل اساسی و استراتژیک، خود را از محور فلاکت بار نظام جهانی رها سازند؟ در جمع بندیها و نتیجه گیریهای این مبحث ، نگارنده کوشش می‌کند که با اشاره به برخوردها و تمایلات دولت ها ونیروها در سطح بین المللی، نسبت به پروژه جهانی نومحافظه کاران، پاسخی در خور تامل به سوآل فوق داده باشد.
١ـ برخی از دولت ها در تهاجمات و سیطره جویی های نومحافظه کاران به ” موتلفین ” اصلی و مطیع رژیم بوش تبدیل شده و عملاً و مستقیما درغارت کشورهای به‌ویژه جهان سوم، سهیم شده اند ( نظیر انگلستان، استرالیا، هلند و ….). برخی دیگر از دولت ها چون خود را فاقد قدرت مقابله با آمریکا می‌دانند، به آن پیوسته اند ( نظیر لهستان ، بلغارستان، رومانی و ….). برخی دیگر در رقابت و تبانی با آمریکا خواهان سهمیه‌ی بیشتر درغارت منابع طبیعی کشورهای جهان سوم هستند ( مثل روسیه ، چین و …). تعدادی دیگر ازکشورها، هنوز در آرزو و توهم ایجاد جهان چند قطبی در چهار چوب نظام جهانی سرمایه ، هستند ( مثل فرانسه ، آلمان و …). در تقابل با کشورهای فوق ، جهانیان شاهد شکل‌گیری و رشد و توسعه‌ی دولت هایی در جهان هستند که با حمایت مردمان کشورهای خود تلاش می‌کنند که خود را ازعواقب فلاکت بار مدار نظام جهانی سرمایه دورنگه‌دارند ( کوبا ) و یا با نه پیوستن به و دوری از نهادهای بین المللی مثل بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و مخالفت با سیاست های گلوبالیزاسیون می خواهند خود را برای گسست ازمدارنظام جهانی که امروز بیش ازهرزمانی درگذشته تحت سیطره‌ی آمریکای نومحافظه کاران قرار گرفته اند، آماده سازند( نظیر دولت های ونزوئلا، بولیوی و ….)
٢ـ دولت هائی‌که با دولت آمریکا “ائتلاف ” کرده و یا در انتظار ” کرامت” آمریکا، با آن دولت مماشات می‌کنند و یا با آن در جهت نفوذ در کشورهای جهان به رقابت و تبانی متوسل می‌شوند، در تحلیل نهایی به خاطر پیروی از منطق فلاکت بار و ویران‌ساز حرکت سرمایه به خطراصلی و دشمنان مردمان آن کشورها تبدیل می شوند.
٣ـ ولی خطرناک تر از دولت های فوق که به هیچ وجه از جانب مردمان کشورهای خود حمایت نمی شوند، روشن‌فکران و شخصیت هایی هستند که دربین این که نسبت به جنایات نومحافظه کاران اظهار ” انزجار” می‌کنند ولی از یکه تازیهای نظامی آمریکا براساس این منطق که گویا این نظامی‌گری در درازمدت به سرنگونی رژیم های ارتجاعی و به رشد و توسعه‌ی حق تعیین سرنوشت ملی به‌ویژه درمنطقه‌ی خاورمیانه و…منجرخواهدشد، حمایت‌می کنند. این روشن‌فکران و فعالان سیاسی که در بین اپوزیسیون داخل و خارج ایران نیز به وفور یافت می‌شوند ، معتقدند که چون برای مقابله با دیکتاتورهایی مثل صدام حسین در عراق و حاکمین رژیم جمهوری اسلامی در ایران راه و چاره ای نیست ، پس باید از حرکت های نظامی آمریکا در منطقه حمایت کرد.
٤ـ حامیان این چنینی پیرامون حمله نظامی و اشغال عراق توسط نیروهای نظامی آمریکا در پیروی از اقلیت با نفوذی از روشن‌فکران خارجی (غیرایرانی) نظیر مایکل ایگناتیف، برنارد کوشنو، سلمان رشدی ، چارلز کراتهامر، تامس فریدمن و …. می‌گویند که این نظامی‌گری نوعی “امپریالیسم حقوق بشری” و “امپریا لیسم هومانیستی” است که در طول زمان به سرنگونی این حاکمیت ها در سوریه ، ایران و …. منجر خواهد شد. البته می‌توان درباره‌ی برخی از رژیم هایی چون دولت جمهوری اسلامی که سرنگونی ، براندازی و یا برکناری آن برای بشریت زحمت‌کش ایران پیروزی محسوب خواهد شد، بحث کرد. اما به هیچ وجه توجیه کننده‌ی قبول مداخلات نظامی و یا غیر نظامی یک نظام جهانی نیست که تاریخ صد ساله‌ی اخیرش پُراز تجاوز، کودتا ، اشغال نظامی و جنگ های افسار گسیخته علیه مردمان جهان از کوبا و پاناما، شیلی و … گرفته تا کره ، ایران، عراق، فلسطین ، لبنان و …می‌باشد.
ن. ناظمی ـ ادامه دارد