مروری کوتاه به برخی مقولات تاريخی و سياسی از ديدگاه کمونيسم علمی 2

مروری کوتاه به برخی مقولات تاريخی و سياسی از ديدگاه کمونيسم علمی
(ادامه)

اپورتونیسم

اپورتونیسم يا فرصت طلبی یک جریان ضد مارکسیستی در درون جنبش کارگری است که سعی می کند با ‌نرم کردن اصول انقلابی و يا به افراط کشاندن آنها از بُرٌائی‌شان بکاهد.
لنین درتوضيح ماهيت و عمل‌کرد اپورتونيستهای راست و چپ  می‌گويد:
« سرشت طبقاتی سوسيال شووينيسم و اپورتونيسم (منظوراپورتونيسم راست است.ن) با‌يک‌ديگر همانند بوده و عبارت است از : اتحادقشرکوچکی ازکارگران صاحب امتياز با بورژوازی ملی “خودی” برضد توده‌های طبقه کارگر… مضمون سياسی اپورتونيسم و سوسيال شووينيسم: هم‌کاری طبقات، استنکاف از ديکتاتوری پرولتاريا، استنکاف ازعمليات انقلابی، شناسائی بدون قيد و شرط قوانين بورژوازی.»(١)
و دررابطه با اپورتونيسم چپ: “اين جريان(منظوراپورتونيسم راست است.ن) بالطبع دشمن عمده‌ی بلشويسم درداخل جنبش کارگری بود. اين دشمن درمقياس بين‌المللی هم هم‌چنان دشمن عمده باقی مانده است … ولی درباره‌ی دشمن ديگربلشويسم درداخل جنبش کارگری وضع برمنوال ديگری است… بلشويسم درمبارزه‌ی طولانی با انقلابی‌گری خرده‌بورژوائی رشديافته، قوام گرفته و آبديده شده‌است. اين انقلابی‌گری تا اندازه‌ای به آنارشيسم شباهت دارد… و درکليه‌ی نکات اساسی برخلاف شرايط و مقتضيات مبارزه‌ی متين طبقاتی پرولتاريا رفتارمی‌کند… آنارشيسم اغلب يک نوع کيفر درمقابل معاصی اپورتونيستی( راست) جنبش کارگری بوده است.”(٢)


مائوتسه دون دربررسی شيوه‌ی تفکر اپورتونيستها، می گوید:
« اغلب پيش می‌آيد که فکر از واقعيت عقب می‌ماند؛ اين ناشی از آن است که شناخت انسان دراثرشرايط مختلف اجتماعی محدود می شود. ما درصفوف انقلابی خود عليه محافظه‌کاران افراطی مبارزه می کنيم، زيرا فکرآنها نمی‌تواند باوضع عينی تغييريافته پيش برود؛ اين درتاريخ به‌مثابه اپورتونيسم راست تظاهرکرده است. »(٣) اپورتونیسم راست دقیقاً وادار کردن پرولتاریا به دنباله روی و سازش طبقاتی با بورژوازی و احزاب سیاسی آنست.
از تظاهرات اپورتونیسم راست می توان مثال های زیر را نام برد: پر بها دادن به نیروهای دشمن در هنگام جنگ انقلابی، عدم کوشش برای بسیج و تشکل توده ها برای پيش بردن مبارزه‌ی انقلابی، عدم استفاده از فرصت های مناسب و هنگامی که مبارزه طبقاتی حدت می یابد، بدبین و نومید بودن، عقب نشینی در مبارزه تا حد خیانت به انقلاب و غیره.
اپورتونیسم «چپ» نیز علارغم ظاهر ستيزه‌جويانه با بورژوازی درنهايت به تسليم طلبیی دربرابر وی می انجامد. لذا با مشی صحیح پرولتاریا در تضاد قرار می گیرد:
« (اپورتونیسم “چپ”) از روی مراحل معین تکامل روندهای‌عینی می جهد؛ برخی از آنان تخیلات واهی خود را حقيقت می پندارند و برخی دیگر می کوشند قبل از موقع به آرمانهای خود تحقق بخشند که فقط در آینده قابل تحقق اند. ایده های آنان که از پراتیک کنونی اکثریت افراد و از واقعیت روز جدا است، سبب دست زدن به عملیات ماجراجویانه می شود.»(٤)
منشأ طبقاتی اپورتونیسم – چه راست و چه «چپ» – از نظر سیاسی، ایده های بورژوازی است. هر دو نوع اپورتونیسم مخالف به‌کاربستن دقيق کمونیسم علمی است. اپورتونیسم راست و «چپ» در شرایط معینی می توانند به یکدیگر تبدیل شوند و به امر انقلاب پرولتاریائی خسارات سنگینی وارد آورند. به‌طور کلی، ریشه های اپورتونیسم ، جدائی ذهن از عین و تئوری از پراتیک است. تاریخ تکامل مارکسیسم تاریخ مبارزه علیه کلیه اشکال اپورتونیسم و پیروزی بر آنها است. تاریخ مبارزات طبقاتی نشان می دهد که پیروزی یک مشی انقلابی کمونیستی آسان و ارزان به دست نمی آید، بلکه فقط در مبارزه ای حاد و پیگیر حاصل می گردد. تبلور اين دو نوع اپورتونيسم درتاريخ جنبش کمونيستی ايران در ١٠٠ سال اخير به کرات ديده‌شده است که از راست و يا از”چپ” به رشد اين جنبش صدمات جدی واردساخته‌اند.

١ـ لنین :« ورشکستگی انترناسیونال دوم »
٢ـ لنين : “بيماری کودکی “چپ روی” درکمونيسم
٣ـ مائوتسه دون : « درباره پراتیک »
٤ـ مائوتسه دون : همان‌جا

رفرمیسم

رفرمیسم (اصلاح طلبی) یک جریان سیاسی در درون جنبش کارگری است که ضرورت مبارزه طبقاتی، انقلاب سوسیالیستی و دیکتاتوری پرولتاریا را انکارکرده و سازش طبقاتی و امیدواری به تبدیل جامعه سرمایه داری به یک «جامعه سعادتمند» از طریق انجام رفرم های اجتماعی را موعظه می کند. از نظر تاریخی در درون جنبش کارگری، رفرمیسم در دهه های آخر قرن ١٩ پدیدار گردید و پایه‌ی طبقاتی آن همان «آریستوکراسی کارگری» (اشرافیت کارگری) یعنی قشر فوقانی طبقه کارگر است که با دريافت بخش ناچيزی از ارزش اضافه توليد‌شده توسط کارگران، به عامل سرمايه‌داری دردرون جنبش کارگری تبديل می شوند. رفرمیسم با اپورتونيسم راست و رویزیونیسم راست در ارتباط نزدیک قراردارد. هدف کلیه تئوریها و موعظه های رفرمیستی آشتی دادن میان پدیده های آشتی ناپذیر است. مثل آشتی دادن مالکیت خصوصی با عدالت اجتماعی، نابرابری اجتماعی با رفاه همه‌گانی و غیره.
رفرمیست ها تصور می کنند که از طریق انجام رفرمها یا اصلاحات می توان دردهای جامعه را بهبود بخشید و تضادهای طبقاتی موجود درآن را حل نمود. اینان خود را با اقداماتی سرگرم می کنند که بنیاد نظام سرمایه داری را به لرزه نیانداخته و در واقع به تداوم استثمار خدمت کرده و آن را تضمین می کند. آنها ضرورت انجام انقلاب اجتماعی به رهبری پرولتاریا و دگرگون کردن بنیادی زیربنای اقتصادی و روبنای سياسی واجتماعی که یگانه راه حل قاطع، انقلابی و مؤثر درپايان دادن به تضادهای اجتماعی ناشی از جامعه سرمایه داری و سایر جوامع طبقاتی ماقبل سرمايه‌داری است، را نفی می کنند و از انتقال قدرت به زحمت‌کشان، استقرار حکومت آنها جهت ریشه کن کردن طبقات حاکمه‌ی ارتجاعی و استثمارگر، درهم کوبیدن سرچشمه های فقر و نابودی شرایط موجودیت نابرابریهای اجتماعی، جلوگیری می کنند.
مارکسیستها مخالف رفرم نیستند، بلکه مخالف این تصور و عقیده اند که رفرم به خودی خود و به تنهایی قادر است شرایط دگرگونی کامل جامعه را فراهم نماید. مارکسیستها در عین اعتقاد کامل به این اصل که فقط انقلاب می تواند تضادهای جامعه را حل نماید، با رفرم هایی که شرایط مناسبی را برای تکامل بعدی مبارزه طبقاتی کارگران و زحمت‌کشان فراهم آورد، مخالفت ندارند. این رفرمها، رفرمهایی هستند که يا قبل از کسب قدرت دراثرمبارزات کارگران و زحمت‌کشان بخشی از خواسته‌های اينان به طبقه حاکم تحمیل می شود و يا پس از کسب قدرت برای تعميق انقلاب و سوسياليسم به آنها پرداخته می شود. در عین حال، مارکسیستها ماهیت دروغین کلیه رفرمهایی را که با هدف فریب توده ها و تداوم و تثبیت استثمار به وسیله طبقه حاکم صورت می گیرد، به شدت افشا می کنند.
لنین درباره تمایز میان رفرم و انقلاب می نویسد:
« مفهوم رفرم با مفهوم انقلاب بدون شک متناقض است. از یاد بردن این تناقض و عدم توجه به مرز میان این دو مفهوم سبب بروز اشتباهات جدی می گردد. ولی این تناقض مطلق و این مرز جامد نیست، بلکه زنده و متحرک است. در هر مورد مشخص باید آن را معین کرد.»(١)
احزاب سوسیال دمکرات کنونی نمونه بارز یک جریان رفرمیستی در سطح جهانی اند. اینان از انحصارات امپریالیستی دفاع کرده و از تجاوزات امپریالیسم پشتیبانی می کنند.
پرولتاریا و احزاب کمونیست باید به مبارزه ای شدید علیه رفرمیسم دامن زنند و با تأثیر کنونی رفرمیستها به اشکال مختلف در جنبش کارگری، با قاطعیت مقابله نمایند و پوچ بودن موعظه های ضدانقلابی اینان را افشا و طرد کنند.

١ـ لنین : کلیات آثار، جلد ٤.

اکونومیسم

اکونومیسم(اقتصادگرائی) یک ديدگاه و سیاست بورژوائی در درون جنبش کارگری است که با نفی اقتصادی ـ سياسی، از پیشرفت امر پیوند کمونیسم علمی با جنبش کارگری و محدود ساختن این جنبش به سطح اقتصادی و نفی نقش عناصر آگاه در ارتقاء مبارزات کارگری و بالاخره نفی ضرورت ایجاد حزب انقلابی پيشروطبقه‌ی کارگر، تلاش می‌کند تا جنبش انقلابی اين طبقه را در زیر سلطه ی سیاست و منافع بورژوازی قراردهد.
اکونومیسم مبارزه اقتصادی پرولتاریا را مقدم بر مبارزه سیاسی و اهداف سیاسی و سوسیالیستی وی قرارمی دهد. درحالی‌که برای کمونیستها « مبارزه اقتصادی به‌مثابه زمینه ای جهت متشکل کردن کارگران در یک حزب انقلابی و به منظور تقویت و رشد و تکامل مبارزه طبقاتی آنان بر ضد مجموعه‌ی نظام سرمایه داری، به خدمت گرفته می شود.»(١)
تظاهرات اکونومیسم در زمینه مقدم قرار دادن مسائل و مبارزات صنفی – اقتصادی کارگران بر مبارزه سیاسی و آرمانهای سوسیالیستی آنان عبارتند از: کمک به پیشبرد مبارزه اقتصادی کارگران بدون توضیح اهداف سوسیالیستی و سیاسی جنبش کارگری؛ تبلیغ و ترویج سیاست پرولتاريا را فدای مبارزه‌ی اقتصادی کردن؛ اهمیت مبارزه‌ی سیاسی طبقه کارگر را تا سطح مبارزه اقتصادی پایین آوردن؛ تکامل مبارزه‌ی سیاسی را منوط به گذار از یک مرحله‌ی اقتصادی کردن و …
اکونومیست ها می کوشند تا جنبش آگاهانه‌ی پرولتاریا را تا سطح درک توده های عقب مانده‌ی کارگران، تنزل دهند و به عقب بکشانند. آنها غالباً از جانب فلان گروه از قشر تحتانی طبقه کارگر در فلان محل و این یا آن کانون یا سازمان صنفی کارگری و عمدتاً از احتیاجات فوری و خواستهای ناچیز روزمره سخن می گویند. آنها خواستهای کارگران عقب مانده را شاخص جنبش طبقه کارگر قرار می دهند و نه خواستهای عناصر پیشرو انقلابی پرولتاریا را. آنها نمی خواهند درک کنند که وظیفه عناصر آگاه « اینست که آگاهی سیاسی توده را رشد داده و سطح آنرا ارتقاء بخشند و نه اینکه در عقب توده ای که از هیچ گونه آگاهی سیاسی برخوردار نیست لنگ لنگان حرکت نمایند.»(٢)
اکونومیستها به‌جای پرداختن به وظایف کمونیستی در قبال جنبش خود به خودی طبقه کارگر، یعنی هدایت آن به یک مسیر آگاهانه و تحت برنامه، به ستایش و سر فرود آوردن در برابر آن جنبش می پردازند. اکونومیستها به پرستش جنبش خود به خودی و تبرئه‌ی نواقص و کمبودهای نیروهای انقلابی پرولتاريا در پاسخ دهی به نیازمندیها و سمت دهی آگاهانه و انقلابی آن دل خوش می کنند. لنین خاطرنشان می سازد که:
« جنبش صد درصد خود به خودی نمی تواند ایدئولوژی مستقلی برای خویش تنظیم کند … در این صورت، قضیه فقط این‌طور می تواند طرح شود: یا ایدئولوژی بورژوائی یا ایدئولوژی سوسیالیستی … بنابراین هر گونه سر فرود آوردن در مقابل جنبش خود به خودی، هر گونه کوچک کردن نقش عنصر آگاه … در عین حال معنایش – اعم از این‌که کوچک کننده بخواهد یا نخواهد – تقویت نفوذ ایدئولوژی بورژوائی در کارگران است.»(٣)
اکونومیسم ، علاوه بر نفی کار تبلیغ و ترویج مستقل سیاسی و افشاگریهای همه جانبه سیاسی، اهمیت و ضرورت ایجاد حزب انقلابی پيشروطبقه کارگر را نیز رد می کند. اکونومیسم به خرده کاری در بین کارگران علاقه مند است و با تشکل کمونیستها برای ایجاد حزب کمونیست و ارتقاء مبارزات کارگری به یک مبارزه‌ی سياسی متشکل طبقاتی آگاه، مخالفت می ورزد.
مبارزه با اکونومیسم که  جریانی ضد مارکسیستی و بورژوائی در درون جنبش کارگری است، یکی از وظایف بسیار خطیر کمونیستها می‌باشد. بدون مبارزه علیه اکونومیسم و طرد آن از جنبش کارگری، نمی توان سخنی از ارتقاء این جنبش به سطح یک جنبش طبقاتی آگاه و مستقل به میان آورد. سنديکاليسم، يک بيان مشخص اکونوميسم درجنبش کارگری است.

١ـ لنین : کلیات آثار، جلد ٤.
٢ـ همان جا
٣ـ لنین :« چه باید کرد؟ »

تروریسم

تروریسم روشی قهرآميز جهت ايجاد هراس و وحشت درميان مخالفان سياسی می باشد. از نظر تاريخی، از آن‌جا که طبقات حاکم استثمارگر و ستم‌گر دارای انواع دسته‌های مسلح نظير ارتش ، پليس، ژاندارم، سازمانهای مختلف پليس مخفی و دستگاههای قضاوت و زندان وغيره بوده‌اند، لذا باتوسل به ترور و سرکوب عريان تلاش نموده‌اند تا مانع از بروز حرکت انقلابی و جنبشهای سرنگون کننده توده‌ای گردند. اين شکل تروريسم را تروريسم دولتی می نامند.
اما از آن جائيکه “هرجا که ظلم و ستم باشد، مقاومت و مبارزه نيز وجود دارد”(مائو)، درمقابل سرکوب‌گری و تروريسم دولتی، شکل ديگری از تروريسم ـ اما اين بار توسط برخی ازسرکوب شده‌گان ـ درتاريخ بروز کرده است که مشهورترين آن درتاريخ کشورمان، مبارزه‌ی حسن صباح و پيروانش عليه پادشاهان سلجوقی بوده‌است. اين گونه تروريسم توسط افرادی از طبقات تحت ستم به کارگرفته می‌شود که حاضر به پيش بردن مبارزه‌ای متکی بر توده‌های وسيع نبوده و فکر کسب پيروزی سريع را در سردارند و لذا سرنگونی يک نظام طبقاتی را نه با انقلاب قهرآميز توده‌ای، بلکه با تکيه بر نخبه‌گان ممکن می دانند.
کمونيستها ضرورتا درهمه‌ی حالات مخالف ترور نيستند، چون که درمبارزات طبقاتی که توده‌های وسيعی درگير آن هستند، از نظرتاکتيکی تروربرخی‌ازشخصيتهای ضدانقلابی می‌تواند به پيش‌روی مبارزات انقلابيون کمک کند. اما با تروريسم به مثابه شيوه‌ی کسب قدرت مخالف بوده و آن را نفی و طرد می نمايند. زيرا معتقدند که “انقلاب امرتوده‌های ميليونی است”.
تروريسم به مثابه یک ديدگاه و شيوه‌ی عمل خرده بورژوائی ، در مرحله ای از رشد جنبش انقلابی در اروپا، روسیه و در برخی دیگر از کشورها، شروع به تظاهر و فعالیت نمود. پيروان این جریان در راه سمت گیری و پیوند روشنفکران انقلابی و کمونیستها با جنبش خود به خودی طبقه‌ی کارگر به مانعی تبديل شدند. تروریسم قبل از همه در مبارزه تروریستی (عملیات مسلحانه جدا از توده) توسط خرده بورژوازی و به ويژه روشنفکران منفرد و جدا از جنبش طبقه کارگر و توده‌های مردم، نمودار گردید.
تروریسم به تئوری «قهرمانان» فعال و توده های “غیرفعال”ی که در انتظار هنرنمائی این «قهرمانان» هستند، معتقد است. این تئوری مدعی است که « تنها برگزیدگان اند که تاریخ را می سازند و توده ها تنها می توانند کورکورانه از پی «قهرمانان» – در واقع تروریستها – بروند. اصولا از این رو است که تروریستها نمی توانند فعالیت خود را با جنبش کارگری و مبارزه توده ها درآمیزند و از فعالیت توده ای انقلابی در بین طبقه کارگر و سایر توده های زحمت‌کش دست می کشند و به ترور انفرادی می پردازند.»(١)
درک تروریستها از حرکت و مبارزه‌ی طبقاتی درجوامع، درکی ایده آلیستی است نه ماتریالیستی. تروریسم نمی خواهد قانونمندی عینی حرکت جامعه، جریان و نيروی واقعی تغییر و تکامل جامعه و جهت واقعی این تغییر و حرکت را درست درک کند.
اعتقاد تروریستها به تئوری «قهرمانان» و توده های غیرفعال در اساسی ترین نمودهایش به صورت ناتوانی کامل در شناخت جنبش توده ای و فقدان ایمان به آن، عدم درک نیازمندی و کمبودهای جنبش کارگری، عدم توانائی درآمیختن فعالیت انقلابی خود با جنبش کارگری و توده ای و بی ارزش تلقی نمودن فعالیت انقلابی توده ها و در نتیجه ناگزیر به صورت متوسل شدن به ترور انفرادی « برای اطفاء احساسات خشم آگین و انرژی انقلابی خویش »(٢) و جستجوی وسایل تهییج مصنوعی و … تجلی می یابد.

١ـ « تاریخ مختصر حزب کمونیست(بلشویک) روسیه »
٢ـ لنین :« چه باید کرد؟ »

آنارشیسم

آنارشیسم یک ایدئولوژی خرده بورژوائی تخیلی و ضدانقلابی و جریانی است که همانند تروريستها، مبارزه‌ی طبقاتی متشکل و به‌طور کلی هرگونه تشکیلات سیاسی و انضباط را رد می کند و خواستار تحقق به اصطلاح «آزادی مطلق» ، عدالت و برابری از طریق لغو کلیه ارگانهای قدرت دولتی به‌يک‌باره است. این جریان در اواسط و اواخر قرن نوزدهم میلادی در اروپا به وجود آمد و به ویژه در کشورهای ایتالیا، اسپانیا، فرانسه و سوییس از نفوذ قابل ملاحظه‌ای در جنبش کارگری برخوردار بود. آنارشیسم به‌مثابه یک شکل خاص ایدئولوژی خرده بورژوائی در تضاد آشتی ناپذیر با کمونیسم علمی قرار دارد. آنارشیسم ضرورت مبارزه سیاسی متين، متشکل، آگاهانه و رهایی‌بخش طبقه‌ی‌کارگر، نقش رهبری‌کننده‌ی حزب کمونیست و ضرورت انقلاب اجتماعی و دیکتاتوری پرولتاریا را نفی می کند و به عوض آن خواستار یک مبارزه اجتماعی « بلاواسطه » و اعتصاب عمومی در مقیاس ملی و يا بین المللی است تا بدین وسیله با یک اقدام قهری ناگهانی و یک‌باره نیروهای اجتماعی مخالف، نظام سرمایه داری برچیده شود و به‌جای آن به اصطلاح سوسیالیسم بدون سازمان و قوه‌ی قهریه، مستقر گردد. آنارشیسم با جمله پردازیهای به‌ظاهررادیکال و تبلیغ شیوه های تروریستی و توطئه گرایانه، جنبش کارگری را گمراه و پراکنده می سازد و آنرا عملا زیر سلطه همان نظام سرمایه داری (که در حرف خواهان برچیدن آن است) نگه می دارد.
انگلس درباره‌ی آنارشیستها (ضد اتوریته ها یا ضد اقتدارگراها که مطلقا هر نوع سازمان و قدرتی را نفی می کنند) می نویسد: « نوعی اتوریته بدون آن‌که نوع انتقال این اتوریته مطرح باشد و از طرف دیگر یک نوع تبعیت، موضوعاتی هستند که به ما تحمیل می شوند و این امر از کلیه سازمانهای اجتماعی و شرایط مادی که تولید و گردش محصولات، تحت آن انجام می گیرد مستقل می باشد … اتوریته و خود مختاری موضوعات نسبی هستند که قلمرو بکار بردن آنها در مراحل مختلف تکامل تاریخی تغییر می کند … مخالفین اتوریته خواستار آن هستند که دولت سیاسی قبل از آنکه شرایط اجتماعی به وجود آورنده آن از بین رفته باشد به یک ضربه از میان برده شود. آنها خواهان این هستند که اولین اقدام انقلابی اجتماعی الغای اتوریته باشد. آیا این آقایان هرگز شاهد یک انقلاب بوده اند؟ مسلماً یک انقلاب، با اتوریته ترین چیزی است که وجود دارد. این عملی است که به وسیله آن بخشی از مردم به وسیله‌ی تفنگ، سرنیزه و توپ – یعنی به وسیله‌ی با اتوریته ترین وسایل قابل تصور – اراده خود را بر بخش دیگری از مردم تحمیل می کنند و حزبی که پیروزی را بدست آورده است – اگر بخواهد نتیجه‌ی مبارزه اش به هدر نرفته باشد – باید به وسیله‌ی هراسی که سلاحهای او در دل مرتجعین افکنده است به سلطه خود دوام بخشد. اگر کمون پاریس از اتوریته خلق مسلح استفاده  نمی کرد، آیا می توانست حتی یک روز مستقر بماند؟ و برعکس آیا نمی توان از آنها به‌خاطر آن‌که در سطح وسیعی  از آن استفاده نکردند، انتقاد نمود؟ بنابراین یکی از این دو حالت می تواند وجود داشته باشد: یا آن‌که مخالفین اتوریته نمی دانند چه می گویند و در این صورت فقط موجب سردرگمی و گیجی می شوند و یا این‌که می دانند که چه می گویند و در این صورت به جنبش پرولتاریا خیانت می کنند. و به هر حال در هر دو صورت به ارتجاع  خدمت می نمایند.»(١)
بنیان گذاران آنارشیسم عبارت بودند از: ویلیام گودوین انگلیسی (١٧٥٦-١٨٣٦) و پرودون فرانسوی (١٨٠٩-١٨٥٦). نظرات پرودون تحت عنوان پرودونیسم زمانی در جنبش کارگری فرانسه و سایر کشورهای اروپای غربی (بلژیک، سوییس، ایتالیا و اسپانیا) نفوذ فراوان داشت. مارکس برای اولین بار در سال ١٨٤٧ در کتاب « فقر فلسفه » در پاسخ به اثر پرودون موسوم به « فلسفه‌ی فقر » آموزشهای فلسفی و اقتصادی پرودون را به نقد کشید و ماهیت ایده آلیستی و خرده بورژوائی آن را افشا نمود. مارکس و انگلس در دهه‌ی پنجاه قرن نوزدهم به کرات پرودونیسم را که در آن زمان یکی از موانع عمده‌ی ایدئولوژیکی در برابر پیشروی کمونیسم علمی در جنبش کارگری اروپای غربی بود، افشا نموده و به مبارزه با آن پرداختند. در کنگره لوزان انترناسیونال اول (به تاریخ ١٨٦٧) ضربه سختی بر پرودونیست ها وارد آمد. کمون پاریس که به گفته مارکس « عمدتا یک دولت طبقه کارگر بود » صحت تئوریهای مارکس را در زمینه مبارزه طبقاتی، انقلاب و دولت نشان داد و در عمل پرودونیسم را رد کرد. به همین جهت انگلس در سال ١٨٩١، خاطرنشان ساخت که « کمون پاریس گور مکتب سوسیالیستی پرودون بود. این مکتب امروز از محافل کارگری فرانسه طرد شده، در آن‌جا اینک به‌طور انکار ناپذیری … تئوری مارکس حاکم است.»
از جمله مبلغین و نماینده‌گان دیگر آنارشیسم می توان ماکس اشتینر در آلمان و باکونین روس را نام برد. باکونین و هواداران وی در سالهای٦٠ قرن نوزدهم میلادی، سازمانهای مخفی مختلفی تشکیل دادند. آنها همچنین به درون انترناسیونال کارگری خزیده و با همه وسایل تلاش داشتند رهبری آن را در دست گیرند و از این طریق اندیشه های آنارشیستی و خرابکارانه‌ی خود را سهل تر به جنبش کارگری بین المللی تزریق کنند. مارکس و انگلس مبارزه‌ی سرسختانه و آشتی ناپذیری را علیه فعالیتهای خراب‌کارانه‌ی باکونین و هوادارانش دامن زدند و آنها را به‌مثابه خائنین به امر طبقه کارگر افشا نمودند. در نتیجه‌ی مبارزه‌ی خسته‌گی ناپذیر مارکس و انگلس، کنگره لاهه انترناسیونال اول، باکونین و هوادارانش را از انترناسیونال اخراج نمود.
با نفوذ روزافزون اندیشه های کمونیسم علمی و پیروزیهای آن در مقیاس جهانی و به ویژه پس از پیروزی انقلاب اکتبر، ضربه های مهلکی بر آنارشیسم وارد آمد و امروز از آن چیزی جز جریاناتی پراکنده به‌جای نمانده است.

١ـ انگلس :« درباره‌ی اتوریته »