چرخش در سیاست آمریکا به سوی “جنگ سرد”

nuclearwar.gifچرخش در سیاست آمریکا به سوی “جنگ سرد”
در خاورمیانه “جدید” و آینده ایران

در آمد

به عقیده‌‌ی بخش قابل توجهی از تحلیل گران سیاسی که به نحله های مسلکی مختلف تعلق دارند، هیئت حاکمه‌ی آمریکا که در درون آن نماینده‌گان متعلق به جناح نومحافظه کاران در حال حاضر دست بالا را دارند، یک استراتژی مرحله ای جدیدی را در یک سال گذشته در خاورمیانه “جدید” و “بزرگ” اتخاذ و تعبیه کرده است که بررسی جناحهای آن برای شناخت بهتر عمل‌کرد نظام جهانی سرمایه و آینده خاورمیانه به ویژه ایران، حائزاهمیت است. هسته ی مرکزی این استراتژی مرحله‌ای از نظر دیدگاه این پژوهش‌گران، ایجاد و پیشبرد “جنگ سرد” جدید نه در سطح جهانی بلکه در حیطه‌ی خاورمیانه “جدید” بین آمریکا و ایران است. به عقیده‌ی این تحلیل‌گران، علت اصلی این چرخش در سیاست خارجی آمریکا بدون تردید شکست آمریکا در باتلاق جنگ عراق و عواقب ناشی از آن می باشد. اهم این پی آمدها و تبعات عبارتند از:
١- کاهش روز افزون موقعیت و مقام آمریکا در جهان به عنوان یک ابر قدرت “بلامنازع” نظامی و نزول چشم‌گیر و بیش از پیش اعتبار سیاسی، دیپلماتیک و فرهنگی آن در اذهان و افکار عمومی بین المللی و لاجرم تشدید تضادهای متعدد بین آمریکا و قدرت های دیگر جهانی و منطقه ای .

٢- افزایش بیش از پیش بی اعتمادی و عدم اطمینان اقشار مختلف مردم در آمریکا نسبت به سیاست های داخلی و خارجی هیئت حاکمه‌ی آمریکا به ویژه نسبت به کاخ سفید و کنگره‌ی آمریکا و لاجرم تشدید تضادهای موجود در داخل جناح های سرمایه داری کلان دردرون حاکمیت.
٣- رشد و گسترش مبارزات توده های مردم در سراسر جهان از ونزوئلا ، بولیوی و اکوادور در آمریکای لاتین گرفته تا کشورهای اروپائی، آفریقائی و آسیائی علیه قدرقدرتی و سیاست های مداخله گرایانه و نظامی گری های آمریکا در اکناف جهان.

به هر رو اگر ارزیابی این پژوهش گران و تحلیل گران از اوضاع مشخص خاورمیانه و چرخش در سیاست خارجی آمریکا مبنی بر تنظیم و تعبیه‌ی “جنگ سرد” جدید مناسب و مشخص و قابل تأمل باشد که من فکر می کنم هست، در نتیجه خیلی امکان دارد که گزینه‌ی حمله‌ی نظامی آمریکا به ایران نه تنها در پروژه ی آمریکای نومحافظه کاران به تعویق انداخته شده است، بلکه احتمال دارد برای حتی یک مرحله ای تاریخی از برنامه‌ی امپریالیستی آمریکا حذف شده باشد.
در این نوشته بعد از اشاره‌ی مختصر به تفاوت های چشم‌گیر بین برپائی “جنک سرد” جدید در خاورمیانه و ” جنگ سرد ” قدیم که در سطح جهانی توسط آمریکا به پیش برده شد ، به بررسی ویژه‌گی ها و مولفه های “جنگ سرد” جدید در خاورمیانه خواهیم پرداخت.
تفاوت های قابل تأمل
آماده‌سازی “جنگ سرد” جدید در خاورمیانه که در عرض یک سال گذشته از طرف هیئت حاکمه‌ی آمریکا اتخاذ گشته است، رابطه ای تنگاتنگ با تاریخ رشد و توسعه میلیتاریسم و پدیده امپریالیسم آمریکا در صد سال گذشته دارد. این سیاست جدید با پروژه ی دوره “جنگ سرد ” قدیم که آمریکا نزدیک به چهل و چهار سال (١٩۴٧-١٩٩١) برمردم جهان اعمال گشت، دارای تفاوت هایی است که در این‌جا به بخشی از آن ها اشاره می شود.
اتخاذ سیاست و عملکرد آن “جنگ سرد” یک پروژه‌ی جهانی بود که آمریکا آن را دراکناف جهان، به ویژه در مناطق استراتژیکی ، پیاده کرد. در صورتی که اتخاذ سیاست “جنگ سرد” جدید فقط محدود به خاورمیانه “بزرگ” و یا “جدید” است که بخشی از جهان را در بر می گیرد.
توسل و استفاده از حربه هائی چون ” مبارزه علیه کمونیزم بین المللی” و جلوگیری از گسترش “نفوذ” اتحاد جماهیر شوروی به وسیله هیئت حاکمه آمریکا برای سراسر جهان تنظیم گشته و پیاده شد. در صورتی که حربه های فعلی مثل مبارزه علیه ” تروریسم بین المللی” ، ” جهادیسم ” و اسلام ” میلیتانت” عمده‌تا محدود به خاورمیانه‌ی بزرگ و مناطق هم جوار آن است و مثلا در کشورهای آمریکای لاتین و جنوب و مرکز آفریقا به هیچ وجه کارایی نداشته و لذا مورد استفاده نیز قرار نمی گیرند .

” جنگ سرد ” قدیم و تبلیغ آن توسط ایده‌ئولوگ های نظام سرمایه مثل هانس مورگنیستا و جورج کنان و شاگردان وفادار آنان (هنری کیسینجر ، زبیق بریژینسکی و …. ) در متن و بطن سیاست های جناح ” محافظه کاران رئالیست” ،( توازن قوا ، ” منافع ملی ” و ” حوزه نفوذ ” بلوک شرق و غرب) و سیاست های ” همه جانبه ” و” بازدارنده هسته ای” جناح “انترناسیونالیست های لیبرال ” و بالاخره احترام فرمایشی و قراردادی به مرز و بوم کشورها و سازمان ملل متحد به پیش برده می شود . در صورتی که اتخاذ سیاست ایجاد ” جنگ سرد ” جدید بر اساس اندیشه های نو محافظه کارانه ای چون “پایان تاریخ”، ” برخورد تمدن ها ” ، “حق طبیعی ” آمریکا، رد نهاد های بین المللی و تبلیغ علیه “مهندس اجتماعی ” (رد هر نوع اتخاذ برنامه های رفاهی از طرف دولت) بنا گشتته است .
در دوره‌ی ” جنگ سرد” قدیم، سرکرده ی کشورهای ” پشت پرده‌ی آهنین” از دید محدثین “جنگ سرد”، اتحاد جماهیر شوروی بود که بعد ها در اوایل دهه‌ی ١٩٨٠، زمانی‌که نئوکانها در دستگاه های دولتی رانلد ریگان رئیس جمهور آمریکا به مقامات مهم دولتی منصوب گشتند، به اسم “امپراطوری شرارت” معروف گشت. از دیدگاه معماران “جنگ سرد” قدیم، اجزاء مختلف کشورهای ” پشت پرده‌ی آهنین” و یا ” بلوک شرق” به غیر از شوروی ، عبارت بودند از : چین توده ای، کشورهای اروپای شرقی، کره شمالی، ویتنام، مغولستان، لائوس، کامبوج، کوبا و …
در ساختمان “جنگ سرد” جدید که بر خلاف “جنگ سرد ” قدیم محلی و منطقه ای است و نه جهانی، سرکرده ی کشورهای ” پشت پرده‌ی سبز” ، جمهوری اسلامی ایران است که در سطح منطقه‌ی “خاورمیانه جدید” عمل می کند و از دید نو محافظه کاران(که در آغاز سال ٢٠٠٢ آن را به اسم یکی از سه عضو “محور شرارت ” موسوم ساختند) رهبر “هلال شیعه” محسوب می شود و دیگر اجزاء “هلال شیعه ” را درمنطقه ی “خاورمیانه‌ی جدید” رهبری می کند. اجزاء دیگر “هلال شیعه” که درفرهنگ نو محافظه کاران بر اساس مدل ” بلوک شرق” منتها در سطح منطقه ای و نه جهانی ساخته شده و در” پشت پرده سبز” قرار دارند به غیر از خود دولت جمهوری اسلامی، عبارتند از: سوریه ، حزب الله لبنان، حماس در نوار غزه و شیعیان ساکن کشورهای عراق، پاکستان، بحرین، عربستان سعودی و …. انگاشت موجودیت “هلال شیعه” ، ترکیب بندی اجزاء آن ، و دیگر مفاهیمی چون “جهادیسم”، اسلام “میلیتانت” (“اسلامیسم”) و “تروریزم بین المللی” در بحبوحه‌ی رشد و توسعه‌ی “جنگ سرد” جدید در خاورمیانه مثل انگاشت های “بلوک شرق”، ترکیب بندی اجزاء آن در “پشت پرده‌ی آهنین” ، و مفاهیمی چون “کمونیزم بین المللی” ، گسترش “نفوذ شوروی” و “خطر کمونیزم” در دوره‌ی “جنگ سرد” قدیم در سطح جهان نه تنها با واقعیت های عینی و زمینی کوچکترین سنخیت و مطابقتی ندارند بلکه به غایت مثل تقسیم بندی جهان به “بلوک” شرق و غرب در سالهای بعد از جنگ جهانی دوم ، یک جناح بندی کاذب و تحریف شده است.
در این نوشته پیش از این‌که به تحلیل وتشریح “جنگ سرد” جدید در خاورمیانه جدید و مضامین مربوط به آن (“هلال شیعه” ، “تروریسم بین المللی” و ….) بپردازیم، نگاهی اجمالی به ریشه ها و علل ایجاد ساختمان “جنگ سرد” قدیم می اندازیم. تعمیق دانش ما از مؤلفه ها و ویژگی های “جنگ سرد” قدیم که با فراز و نشیب های خود نزدیک به چهل و چهار سال (١٩۴٧-١٩٩١) طول کشید و موجب خسارات و تلفات شدیدی در زندگی بشریت زحمت‌کش گشت( که بعضی از پژوهش‌گران مقدار آن را بیشتر از جمع کل خسارات و تلفات جنگ های جهانی اول و دوم تخمین زده‌اند) به تحلیل و آینده نگری ما در مورد اوضاع مشخص خاورمیانه و آینده ایران کمک فراوان خواهد کرد. به قول محمد علی قوسی (فرزانه) و رفقای همکارش با استفاده از مترسک ها و لولو خورخوره هائی چون “کمونیزم بین المللی” تلاش می کردند که با کشیدن یک “پرده‌ی آهنین” کاذب و تقسیم جهان به دو بخش مصنوعی “بلوک شرق” و “بلوک غرب” ، “اروپای شرقی” و “اروپای غربی”، مردم جهان به ویژه اقشارمختلف نیروها و سازمانهای سیاسی بینابینی را به سوی حمایت از سیاست های سیطره جویانه و مداخله گرایانه‌ی آمریکا بکشانند. لذا آمریکا با استفاده از “خطر کمونیزم بین المللی” و با توسل به جنگ های غیر مستقیم “وکالتی” توانست با پیش بردن دو جنگ تمام عیار (جنگ کره ١٩۵٠-١٩۵۴ و جنگ ویتنام(١٩۶٢-١٩٧۴) هژمونی و حضور نظامی و سیاسی خود را در کشورهای آسیای جنوب شرقی و شرق آسیا بسط و مستحکم سازد. در واقع امروز بیشتر از هرزمانی در گذشته با دست‌رسی به مدارک و اسناد دولتی که در دوره چهل و چهار ساله “جنگ سرد”، پژوهش‌گران متعدد و متعلق به نحله های متنوع مسلکی و سیاسی بر آن هستند که نه تنها “جنگ سرد” ، “پرده‌ی آهنین” و “بلوک” های شرق و غرب یک سری اوهام و بخشی از توهماتی بودند که ایده‌ئولوگ های نظام جهانی سرمایه در اذهان عمومی بین المللی به ویژه در بین دولتها ونیروهای سیاسی بین المللی ، ایجاد کرده بودند ، بلکه “خطر کمونیزم بین المللی” و گسترش اتحاد جماهیر شوروی نیز سرابهای ذهنی بیش نبوده ( که هیئت حاکمه آمریکا در اذهان جهانیان به وجود آورده بود که با گسترش سیاست های نظامی گری خود هژمونی خود را در جهان به ویژه در کشور های جهان سوم بسط دهد) و با واقعیت های عینی و زمینی در تضاد آشکار بودند.
بدون تردید در آن زمان کشورهائی در جهان بودند که در آنها احزاب کمونیست در حاکمیت قرار داشتند مانند شوروی ، چین، لهستان ، کره شمالی، ویتنام شمالی و ….. ولی این کشورها و احزاب حاکم در آنها نه تنها درسازمانی که همبستگی بین المللی آن ها را به نمایش بگذارد، متشکل نبودند بلکه امروز قطعا احتمال داده می شود که نبود آن سازمان بین المللی – انترناسیونال کمونیستی- می تواند یکی از عوامل فروپاشی و تجزیه کشورهای شوروی و اروپای شرقی از یک سو و چرخش به راست و پیشروی در راه سرمایه داری در چین باشد. به عبارت دیگر ، “کمونیزم بین المللی” وجود نداشته که تازه “خطر” هم محسوب گردد. اشاره به چندین واقعه مهم تاریخی در سال های ١٩۴٨-١٩۵۴ ( یعنی مرحله اوجگیری تبلیغات پرهیاهوی “جنگ سرد” در جهان علیه کمونیست ها و سرکوب گری های ماکارتیسم در آمریکا) به خوبی نشان می دهد که کشورهائی که در آنها احزاب کمونیست بر سر کار بودند به‌طور قابل ملاحظه ای مستقل از یک مرکزیت بین المللی عمل می کردند:
١- در سال های ١٩۴٨-١٩۵٢ کشور یوگوسلاوی تحت رهبری تیتو از جنبش کمونیستی بریده و در دهه‌ی بعد به تدریج بعد از شرکت در “کنفرانس باندونگ” (١٩۵۵) به عضویت رهبری “کشورهای غیر متعهد” پیوست.
٢- در سال ١٩۵٠ ، کیم ایل سونگ(رهبر حزب کمونیست کره و رهبر دولت کره شمالی ) بدون تشویق و یا رضایت دولت ها و احزاب شوروی و چین وارد جنگ با کره جنوبی گشت. دولت شوروی در سال ١٩۵١، زمانی از نظر تسلیحاتی به کمک کره شمالی شتافت که آمریکا با پیاده ساختن نیم میلیون سربازآمریکائی و موتلفینش جنگ تمام عیاری را علیه کره شمالی آغاز کرد. شایان توجه است که چین توده ای زمانی وارد جنگ کره شد که دولت آمریکا و تعدادی از ارتشیان عالی‌رتبه‌ی آمریکا مثل ژنرال مک آرتور اعلام کردند که ابعاد جنگ کره را به داخل خاک چین نیز گسترش خواهند داد.
٣- بر خلاف تبلیغات پر هیاهوی ایده‌ئولوگ های آمریکائی دایر براین که در جنگ ویتنام، آمریکا برای بقای آزادی و دموکراسی در جهان می جنگید تا با جلوگیری از خطر گسترش کمونیزم به کشورهای آسیا، بقای دموکراسی و آزادی را در جهان تضمین سازد، جنگ ویتنام که دوازده سال طول کشید و به کشورهای کامبوج و لائوس نیز سرایت کرد تلاش آمریکا در جهت سرکوب جنبش رهائی بخش مردم ویتنام برای استقلال و آزادی از اسارت و وابسته‌گی به کشورهای امپریالیستی‌ژاپن(١٩۴٠-١٩۴۵)،‌فرانسه(١٩۴۵-١٩۵۴) و آمریکا(١٩۶٢-١٩٧٢) بود. مبارزات مردم ویتنام تحت رهبری هوشی مین ، فام وان دونگ و ژنرال جیاپ، ریشه در تلاش مردم ویتنام برای آزادی و استقلال داشت و نه “خطر کمونیزم بین المللی” که از آن دولت های جانسون و نیکسون به عنوان یک لولو خور خوره استفاده کرده و با ایجاد رعب و هراس در بین مردم، موفق شدند که با قتل عام نزدیک به یک میلیون کمونیست و دیگر نیروهای برابری طلب و ملی گرا در اندونزی و سرنگونی دولت ملی احمد سوکارنو درسال ١٩۶۵، بر ذخایر نفتی آن کشور که چهارمین کشور نفت خیز در داخل سازمان اوپک بوده و هست، سلطه یابند. دولتیان آمریکائی در رسیدن به اهداف استراتژیکی جهانی خود، فقط به جنگهای غیرمستقیم وکالتی، که در آنها هیچ وقت دو ابر قدرت نظامی جهان شوروی و آمریکا در مقابل هم درگیری نظامی پیدا نکردند، اکتفا نکردند. آنها در رسیدن به منویات امپراطوری خود به گزینه های دیگری مثل کودتا ، اشتعال جنگ های داخلی، اشاعه‌ی افکار و بینش های ضد کمونیستی و ضد برابری (به وسیله سازمان جاسوسی “سیا”) را در سراسر جهان در دوره “جنگ سرد” به کار بردند که بررسی آنها در یک دورنمای تاریخی و عطف به گذشته به شناسائی ما از چند و چون سیاست فعلی آمریکا- توسل به اشتعال “جنگ سرد” در خاورمیانه کمک های موثری می کند. (برای اطلاع بیشتر به مقاله دیگر درهمین شماره دررابطه با نقش “سیا” رجوع کنید).
مداخله گری درامورداخلی کشورهای جهان به ویژه کشورهای جهان سوم، از طریق کودتاهای “درباری” و نظامی، یکی از گزینه های اصلی هیئت حاکمه آمریکا در دوره‌ی “جنگ سرد” بود. تعداد بی شماری از مورخین سیاسی دنیای معاصر برآن هستند که اولین کودتای مهم و موفق آمریکا در دوره‌ی “جنگ سرد” که بعد ها پیروزی آن قدم مؤثری در پیشبرد استراتژی جهانی آمریکا محسوب گشت، کودتای بیست و هشت مرداد ١٣٣٢(١٩ اوت ١٩۵٣) و سرنگونی دولت ملی مصدق در ایران بود.
این واقعیتی است غیر قابل انکار که تعدادی از رهبران جبهه ملی(آیت الله ابوالقاسم کاشانی ، دکتر مظفر بقائی ، حسن مکی و …. ) به خواست و عنایت آمریکا (و نه صرفا به خاطر ترس و هراس از “خطر گسترش کمونیزم” درایران)، به تدریج دربهارسال ١٣٣٢ از دولت ملی مصدق انشعاب کرده و با دربار، ارتشیان عالی رتبه و ملاکین کلان به پای هم‌کاری درسرنگونی دولت ملی شتافتند. مضافا ، این امر نیز مبرهن است که رهبری حزب توده نیز به خاطر رعایت بعضی ملاحظات بین المللی(وابسته‌گی به حزب و دولت شوروی) در آستانه‌ی کودتا با بی عملی و نا کارائی خود نتوانست و یا نخواست در مقابل کودتا دست به یک مقاومت (که قابلیت آن را چه از نظر سیاسی و تشکیلاتی و چه از نظر نظامی دارا بود) به زند . ولی آن‌چه که مهم تر به نظر می رسد این واقعیت است که آمریکا در ماه های پرتلاطم پیش از کودتا، موفق شد با استفاده از لولو خورخوره‌ی “خطر گسترش کمونیزم” نیروهای بینابینی را درایران به سوی خود جلب کرده و افکار عمومی جهانی را به ویژه در آمریکا و اروپا به پذیرش “اجتناب ناپذیر” کودتای نظامی و نگهداری و حفظ ایران از نیافتادن به پشت “پرده‌ی آهنین” کاذب آماده سازد.
هدف آمریکا از کودتا درایران جلوگیری ازنفوذ و “گسترش خطر کمونیزم” در ایران و خاورمیانه نبود. گزارشات و اسناد سازمان جاسوسی و امنیتی “سیا” که اخیرا بعد از گذشت پنجاه و اندی سال در دسترس عموم از طرف خود “سیا” قرار گرفته اند، حاکیست که در آن روزگاران به ویژه از ماه مارس تا اوت ١٩۵٣ ( از زمان درگذشت استالین تا وقوع کودتای ٢٨ مرداد)، رهبران حزب و دولت شوروی نه تنها کوچکترین نیت و برنامه ای جهت گسترش کمونیزم در خارج از شوروی نداشتند بلکه در داخل خود شوروی درگیر رقابت های شدیدی حتی خونین بر سر رهبری و جانشینی استالین بین خود بودند.
هدف آمریکا از کودتای ٢٨ مرداد، پایان دادن به تلاش مردم ایران در سالهای بعدازجنگ جهانی دوم در جهت گسست از مدار نظام جهانی سرمایه از یک سو و ازاعمال سلطه‌ی بلامنازع و انحصاری آمریکا بر منابع نفتی ایران از طریق تضعیف نقش و موقعیت انگلستان در حوزه های نفتی ایران و دیگر کشورهای خاورمیانه از سوی دیگر بود. به عبارت دیگر، آمریکا نه تنها با استفاده موفقیت آمیز از مترسک های “پُشت پرده‌ی آهنین” و “خطر گسترش کمونیزم” با مداخلات و نظامی گری های خود به تاراج منابع طبیعی و انسانی کشورهای جهان سوم شدت بخشید، بلکه به تدریج سرکرده‌گی خود را در “بلوک غرب” با تضعیف موقعیت و نقش رقبای امپریالیست خود- مثل انگلستان درخاورمیانه و شبه قاره هند و فرانسه در هندوچین و آفریقای غربی و هلند در اندونزی و بلژیک در کنگو- اعمال و تثبیت ساخت.
آمریکا سلطه‌ی خود را بر منابع طبیعی نیم‌کره‌ی غربی (آمریکای لاتین و جزایر کارائیب) از طریق جنگ و کودتا تضمین ساخته و به شکرانه ی عمل‌کردهای “دکترین مونرو” کلیه‌ی آن منطقه را به “حیاط خلوت” امپراتوری خود تبدیل ساخته بود. دردوره‌ی “جنگ سرد”، آمریکا در جهت افزایش درجه‌ی دست رسی به منابع خاورمیانه را در دستور کار خود قرارداد. اندیشه‌ی “دسترسی به منابع” که در گزارشی از طرف وزارت امور خارجه تحت نام “سیاست نفتی ممالک متحده” در آوریل ١٩۴۴ تهیه گشته بود، بعد از پایان جنگ جهانی دوم و آغاز دوره‌ی “جنگ سرد”، توسط هیئت حاکمه‌ی آمریکا به مرحله‌ی اجرا گذاشته شد. این سیاست بر آن بود که از طریق توسعه‌ی “اصل سیاست درهای باز”، ممالک متحده تلاش خواهد کرد “دست‌رسی عادلانه” به منابع طبیعی در دیگر نقاط جهان داشته باشد. بر اساس این سیاست، آمریکا موفق شد که بعد از تضعیف موقعیت انگلستان در ایران، درعرض یک سال بعد ازکودتای ٢٨ مرداد، موقعیت برتر خود را تضمین سازد.
بعد از کودتا ، نزدیک به یک سال انگلستان هنوز در کنترل بر نفت ایران دست بالا را داشت ولی آمریکا در سال ١٩۵۴ با تشکیل کنسرسیوم نفت، به هژمونی نفتی انگلستان در ایران خاتمه داده و بعد از آن به تدریج کمپانی های نفت آمریکا موقعیت متوفٌقی را در دسترسی به منابع نفتی ایران کسب کردند.
در دوره “جنگ سرد” الگو و مدل موفقیت آمیز کودتای ٢٨ مرداد توسط ایده‌ئولوگ های نظام جهانی مثل دانلد ویلبر درکتاب های دستی شرح و تدوین گشته و برای استفاده دراختیار کودتاچیان نظام در مناطق مختلف جهان قرار گرفت. این مدل که به نام “مأموریت ایجکس” در محافل امنیتی و جاسوسی معروف گشت ، در طول بیست سال بعد از کودتای ٢٨ مرداد (از ١٩۵٣-١٩٧٣) به کار گرفته شده و توسط کودتاچیان در کشورهای مهم جهان پیاده گشت. تعدادی از این کشورها که آمریکا موفق شد در ان ها به بهانه مبارزه علیه “کمونیزم بین المللی” و جلوگیری از “گسترش نفوذ شوروی” کودتاهای مدل “ایجکس” را آماده و پیاده سازد، عبارت بودند از: گواتمالا (١٩۵۴)، پاکستان و تایلند (١٩۵٨)، کنگو (١٩۶٠)، لائوس (١٩۶١) ، جمهوری دومینیک (١٩۶٢)، عراق (١٩۶٣)، یونان (١٩۶۴)، غنا و اندونزی (١٩۶۵)، فیلیپین (١٩۶٩)، کامبوج (١٩٧٠) و بالاخره شیلی (١٩٧٣).
بعد از فاجعه دردناک کودتای یازده سپتامبر١٩٧٣ در شیلی و قتل سالوادورآلنده رئیس جمهور سوسیالیست شیلی، هیئت حاکمه‌ی آمریکا بعد ازمدت نزدیک به سی سال (تا سال ٢٠٠٢) از تنظیم، آماده سازی و پیاده کردن کودتاهای مدل ایجکس در کشورهای جهان سوم دست برداشته و برای پیشبرد منویات جهانی خود الگوهای جدید مداخله ای را طرح و تنظیم کرد که عبارت بودند از:
١- حمله های نظامی مستقیم (مثل حمله به گرانادا در کارائیب در سال ١٩٨٣، حمله به پاناما و آفریقا در ١٩٩۵، حمله به هائیتی در ١٩٩٨، حمله به افغانستان در ٢٠٠١ و بالاخره حمله به عراق در ٢٠٠٣).
٢- توسعه و شیوع انقلابات مختلف رنگین (مخملی، نارنجی و ……) در کشورهای سابق “بلوک شرق” (لهستان، چکسلواکی، بلغارستان، صربستان و ….) و در جمهوری های سابق شوروی (گرجستان، اوکرائین و ….)
٣- اشتعال و حمایت از جنگ های داخلی در کشورهائی مثل یوگسلاوی سابق، رواندا، بروندی، تیمور شرقی، کنگو (کین شاسا)، سیرالئون، لیبریا و ….
ادامه دارد ن.ناظمی ـ مرداد١٣٨۶