فرهنگ گرایی در نظام جهانی سرمایه:(بخش دوم )

نگاهی مجدد بر تز “برخورد تمدن ها

در این شماره به بررسی دیگر مؤلفه های فرهنگ گرایی بویژه رابطه فرهنگ و مذهب در اکناف جهان، می پردازیم.

بررسی تاریخ بشر نشان می دهد که هم فرهنگ و هم مذهب که بخشی از خود فرهنگ است، مثل دیگر اجزاء جامعه انسانی قابل انعطاف بوده و دائماٌ در تغییر هستند. خیلی از مورخین و جامعه شناسان را می شناسیم که دیروز “عقب ماندگی” چین را و امروزه پیشرفت و توسعه آن را به تعالیم کنفوسیوس نسبت می دهند. یا این که جهان اسلام(کشورهای مسلمان نشین) در قرن دهم میلادی نه تنها به نظر مورخین و جامعه شناسان ، تمدن “پرشکوه” و پیشرفته داشت، بلکه ظرفیت مادی و معنوی آن برای پیشرفت و ترقی بمراتب بیشتر از آن کشورهای مسیحی نشین آن زمان تخمین زده شده است. باز دوباره امروز فرهنگ گرایان برآنند که مذهب در کشورهای اسلامی عامل بازدارنده پیشرفت و ترقی می باشد. پس آنچه که باعث تغییر در موضع این فرهنگ گرایان گشته، چیست؟ آیا مذهب و مشخصاٌ تعبیر جامعه بشری از مذهب تغییر یافته؟ یا یک عامل دیگری باعث این تغییر موضع گشته است؟ و یا هر دو؟ این ها سئوالاتی هستند که فرهنگ گرا ها از کنارش بی تفاوت رد شده و عملاٌ پاسخی ارائه نمی دهند.

مضافاٌ، ما از کدام و راجع به کدام “فرهنگ” صحبت می کنیم؟ آن فرهنگ هایی که توسط مذهب تعریف و تکلیف می شوند؟ مثل فرهنگ اسلامی و یا فرهنگ یهودی ؟ یا فرهنگ هایی که بوسیله زبان معرفی می گردند؟ مثل فرهنگ عربی و یا فرهنگ فرانسوی؟ و یا بوسیله ملیت های مختلف درون یک کشور معین، مثل فرهنگ ترکان آذری در ایران، فرهنگ کرد؟ در عراق و یا فرهنگ بومیان آمریکایی(“سرخپوستان”) در ایالت متحده؟ و یا بالاخره فرهنگ هایی که در متن و گستره های “کشوری” تعریف می شوند؟ مثل فرهنگ آمریکایی، فرهنگ ایرانی و یا فرهنگ مصری؟ در هر حال، هانتینگتن جهان امروز را به “هفت گروه” ظاهراٌ مذهبی به قرار زیر تقسیم می کند: ۱- کاتولیک ها و پروتستان ها(“غربی ها”)، ۲- مسلمانان، ۳- پیروان آئین کنفوسیوس، ۴- ژاپنی ها، ۵- هندوها، ۶- بودائی ها و ۷- ارتدکس های مسیحی. با کمی دقت، متوجه می شویم که هانتینگتن در این تقسیم بندی بخشی و یا فضائی از حیطه فرهنگی را پایه استدلال خود قرار داده که امروزه ظاهراٌ عامل اصلی و حوزۀ بالقوۀ مناقشات و جدال ها و جنگ ها در اکناف جهان محسوب می گردد. اصلاٌ عجیب نیست که هانتیگتن به این بخش از فرهنگ یعنی مذهب، نقش پربهاء و تعیین کننده می دهد. آنچه که عجیب به نظر میرسد این است که چرا هانتیگتن ژاپنی ها را از دیگر مردمان پیرو آئین کنفسیوس و بودائیسم و یا مسیحی های ارتدکس را از دیگر “غربی” ها در طرح خود جدا و متمایز می سازد؟ آیا این امر بخاطر سیاست استراتژیکی وزارت خارجه آمریکا که ادغام احتمالی روسیه ارتدکس در اتحایه اروپا را یک کابوس وحشتناک محسوب می دارد، نیست؟ عجیب تر آنکه هانتیگتن در مقاله ای خود و در تقسیم بندی جهان از آفریقائی ها(که دارای فرهنگ های ویژۀ خود می باشند) اسمی بمیان نمی آورد. شاید این نکته اخیر عدم اطلاع و جهالت و یا چه بسا تعصب نژادی استاد هاروارد را منعکس می کند. مضافاٌ در این تقسیم بندی، ایشان بطور کلی آمریکای لاتین را از قلم انداخته است. آیا مردم آمریکای لاتین کاتولیک نیستند؟ اگر هستند چرا هانتیگتن آنها را جزء بخشی از “غربی ها” محسوب نداشته است؟ به نظر من، هانتیگتن راه و چاره ای جز این نداشته که آنها را در طرح خود نادیده انگارد. زیرا در غیر این صورت، او مجبور بود که موقعیت توسعه نیافتگی آن منطقه را شرح بدهد. چگونه امکان دارد که منطقه ای به وسعت و حاصلخیزی آمریکای لاتین هنوز هم توسعه نیافته و عقب افتاده باشد و بخشی از “غرب” محسوب گردد؟ به نظر نگارنده مشگل نیست که مقاله هانتیگتن را بخوانیم و به نقطه نظرات بسیار ابتدائی و حتی مبتذل از انواعی که ذکرش رفت برخورد نکنیم. در هر حال، نکته نظرات متلّون و متناقض در مقاله هانتیگتن منجر به نتیجه گیری ها و جمع بندی های متناقض و ناجور از طرف ایشان می گردد. هانتیگتن نتیجه می گیرد که شش گروه فوق الذکر از ارزش های رایج در غرب بی اطلاع و “جاهل” هستند. استاد در معرفی این “ارزش ها” از مفهوم “بازار” سرمایه داری و از اصل دموکراسی، (که به نظر ایشان در سرشت و طبیعت سرمایه داری، بدون در نظر گرفتن ویژگی های مشخص تاریخی، نهفته است) صحبت می کند. ولی آیا امروز در ژاپن غیر غربی بازار بدتر از آمریکای لاتین عمل می کند؟ یا در کره جنوبی و سنگاپور غیر غربی نقش بازار در اقتصاد کمتر از نقش آن در اقتصاد اسپانیا و پرتغال است؟ اصولاٌ آیا بازار و دموکراسی پدیده های جدیدی در خود غرب نیستند؟ آیا مسیحیت دورۀ قرون وسطا نیز خود را در چارچوب عمل کرد این “ارزش” های مافوق تاریخی و “غربی” تعریف و تشریح می کرد؟

ایدئولوژی ها، بویژه مذاهب، بدون تردید مهم و نقش مؤثری در زندگی بشر داشته اند. آنچه که در تاریخ قرون اخیر اتفاق افتاده این است که این ایدئولوژی ها و مذاهب از بین نرفته اند بلکه دستخوش تحول و دگرگونی قرار گرفته اند. به گمان من آنچه را که هانتیگتن به غلط آن را “فرهنگ غربی” خوانده و تفوق آن را بر دیگر فرهنگ های غیر غربی “طبیعی” و اجتناب ناپذیر اعلام می کند در واقع فرهنگ سرمایه داری است که بتدریج در جریان تاریخ پانصد سالۀ خود به یک نظام حاکم اقتصادی در سطح جهان تحول یافته و در روند حرکتش فرهنگ های باستانی و پیشاسرمایه داری را از هویت و محتوا خالی ساخته و در بعضی نقاط بکلی از بین برده است. در آنجائی که سرمایه داری توانسته درست به خاطر ویژگی های مشخص تاریخی خود را بطور گسترده تر و پیشرفته تری تثبیت کند، فرهنگ مدرن آن (ارزش ها، فورم ها و غیره) مؤفق شده که فرهنگ های پیشاسرمایه داری را زیر و رو سازد. اول در اروپای غربی و سپس در آمریکای شمالی(ممالک متحده و کانادا).

فرهنگ های مسیحیت قرون وسطی و بعدها در ژاپن فرهنگ مربوط به آئین کنفوسیوس دستخوش تحول قرار گرفته و حاکمیت خود را در مقابل هجوم و گسترش سرمایه از دست داده اند . برعکس در کشورهای سرمایه داری حاشیه ای جهان سوم، باز هم دقیقاٌ بخاطر ویژگی های تاریخی مشخص به خود، تفوق و هژمونی فرهنگ سرمایه نتوانسته آن طور که باید و شاید فرهنگ های پیشاسرمایه داری را بطور رادیکال دستخوش تحول قرار داده و یا از بین ببرد. این تفاوت ها و تحولات متفاوت به هیچ وجه ناشی از ویژگی ها و خصلت های مشخص فرهنگ های متفاوت پیشاسرمایه داری نیستند، بلکه رابطۀ مستقیم با شکل حرکت و گسترش سرمایه هم در کشورهای توسعه یافته مرکز و هم در کشورهای توسعه نیافته حاشیه ای دارند. به عبارت دیگر، این خصلت و نوع متفاوت فرهنگ ها نبودند که در بعضی نقاط جهان دخول و نفوذ و استقرار “فرهنگ غربی” را میسر ساخته و در بعضی جوامع دیگر برعکس به موانعی در مقابل حرکت سرمایه تبدیل شده اند، بلکه این خصلت و حرکت جهانی سرمایه بوده که نقش تعیین کننده در رشد توسعه نیافتگی و در سرنوشت این جوامع داشته است. ادامه دارد.  ناظمی

در جریان تاریخی گسترش سرمایه، نظام جهانی در روند تحولی خود بتدریج تضاد و تعارض بین ارزش های جهانی اعلام شده و ایده آل و عملکرد و واقعیات عینی خود را آشکار و برملاء میسازد. به عبارت دیگر “ارزش های جهانی” (چون آزادیهای فردی، دموکراسی، برابری حکومت قانون و جدایی دین از حکومت) را که سرمایه در سطح جهانی به عنوان ویژگی های لایتجزا و ناگسستنی خود وصف و تبلیغ میکرده بتدریج چهرۀ کاذب و فریبنده خود را عیان میسازند و بتدریج موضوعیت و اعتبار خود را در میان قربانیان نظام از دست میدهند. با تعمیق جهانی شدن سرمایه، سیمای منحوس فلاکت و تباهی ناشی از پولاریزاسیون نیز آشکار تر و عریان تر گشته و ارزش های اعلام شدۀ جهانی که در اول برای خیل عظیمی از مردم ایده آل و مناسب به نظر میرسیدند به ارزش هائی تبدیل میشوند که فقط برای “غربی ها” و “فرهنگ غربی” مناسب می نمایند.

البته خود نظام بخاطر پراگماتیسمی که در خصلت آن نهفته است دائماٌ میکوشد که وسایل و محمل های مربوطه را برای حل تضادها و مشگلات اختراع و کشف کند تا بتواند به گسترش بی مانع خود ادامه داده و به هژمونی خود در جامعه ادامه دهد، بمحض اینکه جامعه با مشگل و بحرانی روبرو میگردد نظام با تمام قوا و با استفاده از لشگری از روشنفکران و “صاحب نظران” مشاور در حیطه های مختلف اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی به تبلیغ و رواج تعاریف و تعابیر جدیدی در بین قربانیان خود می پردازد تا بدینوسیله به پروسۀ جهانی شدن سرمایه تشدید بخشد و بدون مانع به گسترش خود ادامه دهد. در اینجاست که رابطه نظام جهانی سرمایه و فرهنگ گرا ها روشن میگردد.

در بخش سوم(و پایانی) این نوشتار به بررسی جمعبندی ها و نتیجه گیری ها منجمله به رابطۀ مکمل و تلازم نظام جهانی سرمایه و فرهنگ گرائی در کشورهای مسلط مرکز امپریالیستی بویژه آمریکای هژمون می پردازیم.