شنبه, ۰۸ آذر ۱۳۹۹
نقش منصور حکمت در جنبش کمونیستی (10)
ولی منصور حکمت می‌‌خواهد به دست بگیرد. ولی چگونه؟ او نمی‌خواهد با معیار و فعالیت مارکسیستی قدرت سیاسی را به دست آورد، آموزگار او مارکس و لنین نیستند، ایده آل او کاسترو است. فیدل کاسترو:
“راستى به یک معنى من به آدم‌هایى مثل کاسترو و جریان کاسترو در کوبا غبطه می‌‌خورم. این‌ها آمدند، ٣٠ سال ٢٠ سال سر کار بودند بهداشت آوردند، مسکن آوردند، خیابان‌ها را تمیز کردند، گفتند حق ندارید

بزنید توى گوش کسى. سوسیالیسم‌شان علمى نبود و مارکسیسم انقلابى نبود، اگر الآن کاسترو اینجا بود می‌گفت برو بابا پى کار خودت آقا“

از این بگذریم که اگر فیدل کاسترو با آن شخصیت برجسته و مواضع صادقانه‌اش در چنین شرایطی قرار می‌‌گرفت، هیچ گاه مثل منصور حکمت تاریخ سازمان‌های کمونیستی را جعل نمی‌کرد و مثل او به کمونیست‌ها نمی‌گفت: برو بابا پی کارت آقا. از این بگذریم. ولی آن نکته قابل تعمق در این گفتار این است که حکمت حاضر است به قدرت سیاسی دست یابد حتی اگر سوسیالیسم‌اش هم علمی نباشد. آن وقت این قدرت سیاسی دیگر در خدمت طبقه کارگر نخواهد بود. در خدمت کی خواهد بود؟ این را منصور حکمت خوب می‌‌داند؛ در خدمت بورژوازی.

از نظر حکمت، برای به دست گرفتن قدرت سیاسی می‌‌شود از کمونیسم علمی گذشت و سوسیالیسمی را که علمی هم نباشد، پذیرفت و بعد " باید بروید یک جاى خاصى، باید در یک جاى خاصى از جامعه باشید و آن مرکز عالم سیاست است.“

بسیار عالی است. از نظر مارکسیست‌ها مرکز عالم سیاست، کارخانه و طبقه کارگر است. همه دعواها سر لحاف ملا نصرالدین است. بر سر تصاحب ارزش اضافه که از استثمار طبقه کارگر حاصل می‌‌شود. آنجا مرکز عالم اقتصاد و سیاست است. ولی منصور حکمت آدرس دیگری به ما می‌دهد. از یک طرف می‌‌رساند که باید بروید در محل‌های شلوغ فعالیت کنید، باید پر سر و صدا باشید تا مطرح شوید و از جانب دیگر طرح می‌کند:

“آنجایى که حرکات شما را گزارش می‌دهند و باید در رسانه‌ها از آن حرف بزنند. شما باید بروید در قلب جامعه آنجایى که بستر اصلى سیاست دارد حل و فصل می‌شود.“.

در جامعه در حال تحول انقلابی حوادث بی شماری روی می‌دهد، درگیری‌های طبقاتی در خیابانها و کارخانه‌ها برنامه روزانه است. در این دوران، بستر اصلی حل و فصل سیاست، خیابان است ولی در زمانی که این امواج هنوز وجود ندارند و رگه‌های مبارزه به هم پیوسته نیستند، بستر اصلی حل و فصل سیاست درون رژیم جمهوری اسلامی است... البته منظور حکمت رفتن درون رژیم جمهوری اسلامی نیست بلکه “به جای این که مثل “چپ‌های افراطی“ [منظورش سازمان‌های رادیکال کمونیستی است]... توی سر و کله هم بزنیم در پارک! او به من بگوید تو همان تروتسکی یهودا هستی من به او بگویم تو دوتاکتیک را نفهمیده‌ای! به جای این کار اگر من بروم عضو سوسیال دمکراسى بشوم اقلاً می‌روم در یک کمونى، در یک شوراى محلى، در یک پارلمانى و منشأ اثر می‌شوم یا اقلاً جلوى راسیست‌ها را می‌‌گیرم. می‌‌روم اقلاً مدرسه می‌‌سازیم اقلاً می‌آیم نمی‌گذارم زیرآب پزشکى را بزنند...“ چنان که ملاحظه می‌‌شود، سمت و سوی حکمت دیگر طبقه کارگر و جنبش کمونیستی نیست بلکه جنبش سوسیال دمکراسی است، شرکت در شوراهای محلی و پارلمان است. او چگونه به دست گرفتن قدرت را ادامه می‌دهد: “می‌رود با سوسیال دمکراسى، می‌رود با گرین، می‌رود با احزابى که می‌‌تواند با آن برود در شوراها یک جایى در یک جاى شهردارى، در یک جاى کمیته پزشکى می‌تواند منشأ اثر شود رأى او را بشمارند. اقلاً بگوید درست است که من دیگر کمونیست انقلابى نیستم... ولى اقلاً نماینده حزب سوسیال دمکراتم در فلانجا و تا حالا جلوى راسیست‌ها را در این محل خودمان گرفته‌ام.“

به طوری که خواننده خود می‌‌بیند، هسته اساسی تفکر حکمت در آن تاریخ کمونیسم انقلابی نیست. او نسخه رفتن به جاهای شلوغ مثل کمیته‌ها، شوراهای شهرداری‌ها، احزاب سوسیال دمکراسی و پارلمان را برای رفقایش می‌‌پیچد. ولی برای دلگرمی کادرهائی که در همانجا موضع کمونیستی دارند و این کلاه بر سرشان تنگ است، یک معلق می‌زند و حقه بازی می‌‌کند. در حل این مسئله که موفقیت این فعالیت‌های مشعشعانه را چه چیزی تضمین می‌‌کند، می‌‌گوید: “بنظر من یک چیز تضمین می‌کند و آن ستون فقرات مارکسیستى حزب است.“ واقعا خنده‌دار است. وقتی که نرم‌های مارکسیستی کنار می‌‌روند، دیگر از ستون فقرات مارکسیستی نمی‌توانی صحبتی در میان باشد. الا برای فریب دیگران.

او در سخنرانی افتتاحیه کنگره دوم حزب، سعی می‌‌کند سمت فکری حاضرین در کنگره را از زمینه‌های فعالیت در بین طبقه کارگر و ضرورت کار طولانی و سخت ایدئولوژیک - سیاسی در این طبقه، به مبارزات عام پر سر و صدای خیابانی، مراکز دولتی و پارلمان بکشاند تا کنگره برای روگردانی او از طبقه کارگر و کمونیسم آماده گردد.

او در سخنرانی دوم‌اش می‌‌گوید می‌‌خواهد سخنان “کفرآلود“ بگوید.

واژههای کفر و ارتداد، یک مفهوم را می‌‌رسانند: روگرداندن از یک آئین و یا از یک طبقه.

در هر آئین و مکتبی، پایداران و مرتدانی پیدا می‌‌شوند که در جدال مرگ و زندگی علیه هم قرار می‌‌گیرند. در مارکسیسم نیز چنین بوده است. کافران و مرتدانی بودند مثل برنشتین که اصول اساسی مارکسیسم را نفی می‌‌کردند و یا مثل کائوتسکی که زیرکانه این اصول را زیرپا می‌گذاشتند. ولی همه آن‌ها ارتداد خود را می‌‌پوشاندند و سعی می‌کردند مردم را قانع کنند که کافر و مرتد نیستند بلکه تفسیرشان از این آئین و یا سیستم طور دیگریست. ولی در جنبش کمونیستی ایران کاریکیاتورهائی یافت شدند ک با صدای بلند ارتداد خود نسبت به کمونیسم را اعلام می‌‌کنند و راه نجات خود را در این ارتداد می‌‌بینند.

پیش از برخورد به سخنان منصور حکمت در این مورد، ضوروری‌ست مناسبات جنبش کمونیستی و طبقه کارگر و جنبش آن در سرنگونی سرمایه‌داری روشن گردد:

انقلاب عبارت است از سرنگونی یک طبقه ارتجاعی و دولت‌اش توسط طبقه انقلابی و حاکمیت این طبقه و دولت‌اش. در نتیجه، انقلاب طبقاتی است. در جامعه برده‌داری، برده‌ها به عنوان یک طبقه، وظیفه داشتند برده‌داران را سرنگون کنند و فئودالیسم را برقرار نماید. در فئودالیسم سرنگونی طبقه فئودال را طبقه کارگر به رهبری بورژوازی به عهده داشت. در جامعه سرمایه‌داری وظیفه فروپاشی نظام سرمایه‌داری و برپائی دیکتاتوری پرولتاریا را، پرولتاریا به عهده دارد.

این‌ها، نرم‌ها و شیوه‌های کار کمونیستی را معین می‌‌سازند. با معیارهای فوق، در تاریخ حیات بورژوازی، نمی‌تواند انقلاب خرده بورژوازی، انقلاب بورژوازی مرفه، انقلاب حزب کمونیست و یا انقلاب حزب آنارشیست وجود داشته باشد. انقلاب طبقاتی است و کسی که می‌‌خواهد انقلاب سوسیالیستی بکند باید بتوان محکم بر دستاوردهای مارکسیسم بایستد و روی آن لم ندهد و با بسیج و متشکل کردن پیشرفته‌ترین عناصر پرولتاریا، کل طبقه و دیگر ستم دیدگان را علیه طبقه بورژوازی، بسیج، آگاه و متشکل نماید. به قول انگلس؛ بدون بسیج حتی لومپن پرولتاریا، انقلابی در کار نیست. عدول از این واقعیات در مارکسیسم، کفر است. ارتداد است.

حکمت در سخنرانی دوم‌اش می‌‌گوید:

"ميخواهم با چند نکته شروع کنم که بيشتر شبيه به سؤالات کفرآلودى از خود ما است. کفرآلود به اين معنى که ظاهرا جواب‌هاى تئورى تاکنونى، طرح خود اين سؤالات را زير سؤال ميبرد.»

او آگاهانه می‌‌گوید و اقرار می‌‌کند که مواضع مارکسیستی، خط بطلان بر مسائلی که مطرح می‌‌کند می‌‌کشد. او می‌‌خواهد نسبت به کمونیسم کفر بگوید. مرتد شود:

«... از ما خواهند پرسيد چرا داريد راجع به «حزب» و قدرت سياسى حرف ميزنيد؟ مطابق تئورى سوسياليستى قرار بود راجع به «طبقه» و قدرت سياسى حرف بزنيد، شما کمونيستها قرار نيست راجع به قدرت‌گيرى حزبتان حرف بزنيد. در نتيجه [از اين منظر] بحث «حزب و قدرت سياسى»، خلاف تئورى سوسياليستى است. به ما خواهند گفت به دليل اينکه تئورى ميگويد که طبقه کارگر قدرت را از بورژوازى ميگيرد و خود را به عنوان طبقه حاکمه سازمان ميدهد، معلوم نيست که حزب در اينجا چه موضوعيتى دارد و اصلا چرا از «حزب و قدرت سياسى» حرف مي‌زنيد؟»

ولی به راستی چه شده؟، چه تغییری حادث گردیده است که منصور حکمت کسب قدرت سیاسی توسط حزب خودش را جای کسب قدرت سیاسی توسط طبقه نشانده است؟ اگر در جامعه سرمایه‌داری ایران دو طبقه اصلی، بورژوازی و پرولتاریا هستند و لذا سرنگونی بورژوازی وظیفه تخطی ناپذیر پرولتاریا به رهبری حزب کمونیست سرتاسری ایران است، چرا منصور حکمت این طبقه انقلابی (پرولتاریا) را از دایره انقلاب حذف می‌‌کند؟ چرا؟ زیرا او دیگر اعتمادی به طبقه کارگر ندارد. خسته شده است. فکر می‌‌کند کارگران دمدمی مزاج هستند و زود ول می‌‌کنند و می‌‌روند پی کارشان.

پیش از رسیدن به موضع حکمت که می‌گوید “کارگران از کار سیاسی کناره گیری می‌کنند“، شعف انگیز خواهد بود که ما جواب اولیه او را در این که چرا حزب را جای طبقه گذاشته است، بشنویم:

“اين «ممنوعيت» در رابطه با حزب و قدرت سياسى فقط در مورد ماست. فقط ما کمونيستها هستيم که وقتى از قدرت‌گيرى سياسى حرف ميزنيم، به ما هشدار ميدهند که سر جاى خود بنشينيد، شما مطابق تئورى خودتان قرار نيست به عنوان حزب به قدرت سياسى نزديک شويد، قرار است طبقه کارگر به قدرت سياسى نزديک شود. اگر پنج نفر ناسيوناليست جمع شوند و يک حزب جديد تشکيل بدهند، فورا از گرفتن قدرت سياسى حرف ميزنند و هيچ کس هم به آنها ايرادى نميگيرد، هيچکس! ميگويند حزب ناسيوناليست جديد ايران تأسيس شده و آقاى فلانى رئيس آن است و تصميم خود را براى گرفتن قدرت سياسى اعلام ميکند، رئيس جمهور و نخست وزير را هم معرفى ميکنند و در روزنامه‌ها و راديو تلويزيون در اين مورد هم مصاحبه ميکنند، ولى اگر ما بگوئيم که حزب کمونيست کارگرى ميخواهد به طرف قدرت سياسى گام بردارد، اولين کسى که يقه ما را ميگيرد يکى از همين چپ‌هاى بغل دست ما از نوع وحدت کمونيستى است که ميگويد: آقا چه شد؟ اين طبقه است که قرار است قدرت را بگيرد، مگر پديده شوروى را نميبينيد؟“

شورانگیز است! واقعا آموزنده است. چه استدلال قوی‌یی!!!

جناب حکمت خیلی خوب می‌داند که همه کمونیست‌های واقعی معتقد هستند که اتفاقا احزاب کمونیست باید به سمت کسب قدرت حرکت کنند ولی اولا نه به تنهائی بلکه با بسیج و متشکل کردن طبقه کارگر و در این سیر بالا بردن آگاهی و شعور طبقاتی - تئوریک - سیاسی آن و دوما نه برای حزب بلکه برای طبقه کارگر و این طبقه نه توسط حزب بلکه توسط دولت متشکل از نمایندگان شوراهای خود (دیکتاتوری پرولتاریا) اعمال قدرت می‌‌کند. حزب در دوران سوسیالیسم نماینده ایدئولوژیک و راهنمای طبقه است که باید جامعه را به سوی کمونیسم رهبری کند. در نتیجه چپ‌ها از موضع کمونیستی به رویزیونیسم شما حمله می‌‌کنند. حق هم دارند.

حکمت در نقل قول بالا شکایت دارد که “اگر پنج نفر ناسيوناليست جمع شوند....“ 

از قرار معلوم جناب حکمت دولت به عنوان نماینده طبقه را با رژیم و یا کابینه عوضی گرفته است. اگر آن پنج نفر ناسیونالیست برای کسب قدرت تلاش می‌‌کنند، تلاش‌شان در نظام سرمایه‌داریست که قبلا سرمایه‌داری دولت‌اش را تشکیل داده است. این پنج نفر می‌‌خواهند فلان آدم‌ها را از این دولت اخراج کنند و خودشان در این دولت سهیم باشند. خانم رجوی و شرکا برای کسب قدرت تلاش می‌‌کنند. آن‌ها می‌‌خواهند این رژیم را در دولت بورژوازی ساقط کنند و رژیم خودشان را در همین دولت بورژوازی مستقر سازند.

بحث چپ‌ها و مردم مترقی و آزاده با شما این نیست که چرا می‌‌خواهید در فلان کابینه شرکت کنید. شما می‌‌توانید بروید در کابینه احمدی نژاد شرکت کنید. میل میل مبارک است.

بحث چپ‌ها با شما این است که کسب دولت پرولتاریا بدون حضور پرولتاریا برای “پرولتاریا“ غیر ممکن است. غیر از تلاش پرولتاریای متشکل و آگاه در جهت کسب قدرت، هر حزب و سازمانی به قدرت دست یابد، حتما نماینده بورژوازیست. حکمت خیلی روشن می‌‌گوید که حزب کمونیست کارگری باید قدرت سیاسی را بگیرد:

ادامه دارد

بهرنگ

در زمینه مالی ما را یاری دهید

سخنان اسماعیل بخشی در گردهمآئی کارگران هفت تپه

بخشی از برنامه مراسم یادبود رفیق علی صادقی (کاک ابراهیم) در هامبورگ

گفتگوئی با دکتر علی صادقی (کاک ابراهیم) و محمد اشرفی